چنان كه گويند « عالم » ، كه اين صفتى بود و را از جهت آنكه اندر وى چيزى بود بيرون عرضى كه آن چيزها را پيوند است بچيزها چنان كه علم را بمعلوم تا هم صورت علم و را بود ، و هم آن پيوند كه علم را هست بچيزها .
و چهارم چنان كه گويند « پدر » و « راست » ، كه پدر را جز پيوند « 1 » فرزند « 2 » صفتى نيست كه بوى پدر شود و « 3 » راست شود [ 1 ] « 4 » .
و بيرون از اين چهار ، صفتها بوند مر چيزها را كه ايشان بحقيقت بىصفتى « 5 » بوند « 6 » ، چنان كه گويند « موات » مر سنگ را ، و اندر « 7 » مواتى مر سنگ را هيچ معنى نيست جز آنكه اندر وى زندگى ممتنع است ، پس مر « 8 » واجب الوجود را نشايد كه صفتهاى « 9 » بسيار بود از آن جمله كه ذاتى بود يا عرضى بود ، آن عرضى « 10 » كه اندر ذات ايستاده بود ، و اين خود پديد « 11 » آمده ؛ و امّا صفتهاى پيوندى و آنكه وى با « 12 » چيزى ديگر بود و يا از وى چيزى ديگر بود از بسيارى اين صفتها چاره نيست كه و را با چيزهاى بسيار وجود است ، و همهء چيزها را از وى وجود است ، و اين صفتهاى اضافىاند و ديگر مر او را صفتهاى « 13 » بسيار است كه معنى ايشان بىصفتى است ، چنان كه گويند « يكى » و حقيقت وى آنست كه و را يار نيست ، يا اندر وى
هامش
( 1 ) يعنى تمام و كامل شود . ( خ ) .
دانشنامهء علائى - علم برين 10
( 1 ) مك 2 : - پيوند .
( 2 ) مج ، مك 1 ، س ، عس ، تم ، طم ، مل : - فرزند .
( 3 ) طم : + راست را ؛ مل : + راست را جز پيوند صفتى نيست كه بوى .
( 4 ) مك 2 : - و راست شود .
( 5 ) مك 2 ، عس : نه صفتى .
( 6 ) مك 2 : اند .
( 7 ) س ، عس : و اندر آن .
( 8 ) مك 2 : - مر .
( 9 ) مل :
صفتها .
( 10 ) مك 2 : عرض .
( 11 ) مك 1 ، مك 2 ، مل : بديد .
( 12 ) مج ، مك 1 ، طم : يا .
( 13 ) چخ : صفتها .