است - كنندگى را به حال هست شدن سپس آنكه نبود « 1 » هيچ نسبت نبود ، بلكه كنندگى برابر هست بودن بود ، كه چيزى هست بود به چيزى كه آن چيز جداست از وى ، خواهى دايم و خواهى وقتى ، آن چيز جز « 2 » از « 3 » كننده بود بحقيقت ، و ليكن « 4 » نزديك « 5 » عام نام كنندگى بركننده شدن افتد [ 1 ] ، زيرا كه ايشان كنندهء صرف نيافتهاند ، كه آن كنندگى كه عام دانند بىكننده شدن نبود . پس ايشان را اين « 6 » تميز نبود . پس از اينجا پديد آمد « 7 » كه هرگز ذات معلول هست نبود الّا كه علّت هست ببود « 8 » ، و اگر معلول بماند و علّت هست نبود ، آن علّت علّت چيزى ديگر بود نه علّت هستى آن چيز بود « 9 » ، و پديد « 10 » آمد كه كنندهء بحقيقت آن بود كه از وى هستى « 11 » حاصل بود جدا از ذات وى ، كه اگر اندر ذات وى بود « 12 » وى پذيرا بودى نه كنا [ 2 ] « 13 » .
( 21 ) پيدا كردن آنكه اندر واجب الوجود كثرت نشايد
واجب الوجود نشايد كه اندر وى بسيارى بود ، چنان كه وى حاصل آيد از چيزهاى بسيار چنان كه تن مردم از چيزهاى بسيار « 14 » ، نه آنكه چيزها اقسامى بوند هر يكى به خودى خويش ايستاده چون چوب و گل
هامش
( 1 ) اطلاق شود . رك : ص 8 س 11 و ح 4 .
( 2 ) صفت مشبهه از « كردن » .
( 1 ) مل : ببود .
( 2 ) س ، چه : جدا .
( 3 ) مل : - جز از .
( 4 ) مج ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 5 ) مك 2 ، مل : بنزديك .
( 6 ) مك 2 ، عس : آن .
( 7 ) مك 1 : بديد آمد ؛ مك 2 : معلوم آمد .
( 8 ) مك 2 ، طم ، مل : بود .
( 9 ) مك 2 : - بود .
( 10 ) مك 1 ، مك 2 ، مل : بديد .
( 11 ) مل : هست .
( 12 ) مل : بودى .
( 13 ) س ، عس ، چه : كننده .
( 14 ) مل : - چنان كه . . . بسيار .