بكنندگى آن خواهى كه از وى چيزى آيد به شرط آنكه نبود ، بلكه علّتى وى از جهت آنست كه از وى چيزى را هستى است ، و امّا آنكه وى پيشتر نبود از جهت آنست كه وى « 1 » پيشتر علّت نبود . پس اينجا دو حال است چنان كه گفتيم : يكى آنكه او نبود سبب هست بودن « 2 » چيز ، و ديگر آنكه « 3 » اندر آن وقت سبب است . پس پيشين حال اندر حكم ناعلّتى وى است نه اندر حكم علّتى ، و دوّم حكم علّتى است ، مثل آنكه كسى خواست « 4 » اول تا چيزى ببود از آن چيزها كه بخواست وى بود ، آنگاه بخواست ، چون بخواست و توانايى [ 1 ] بود « 5 » آن چيز موجود شد تا اندر آن وقت حق بود كه گويى : آن چيز موجود است ، و علّتى وى از جهت آنست كه خواست حاصل است و خواسته حاصل شد « 6 » ، و امّا آنكه خواست حاصل شد و خواسته حاصل شد سپس آنكه نبود ورا ، اندر آن هيچ اثر نيست كه آن خود چنانست و چنان بود ، پس هست شدن چيز « 7 » از علّت شدن ويست و هستى چيز از علّتى ويست و علّتى ديگر بود و علّت شدن ديگر ، و هستى ديگر بود و هست شدن ديگر . پس علّت بودن برابر هست بودنست نه برابر هست شدن . پس اگر بكننده آن خواهى كه چيزى بوى هست شود نه آنكه چيزى بوى هست بود ، كنندگى نه علّتى بود كه علّت شدن بود ؛ و اگر كنندگى چيزى « 8 » ديگر دارى [ 2 ] و كننده شدن چيزى ديگر - و حقّ اين
هامش
( 1 ) قدرت .
( 2 ) داشتن ، فرض كردن ، پنداشتن .
دانشنامهء علائى . علم برين 9 .
( 1 ) مك 2 : - وى .
( 2 ) چخ : هستى .
( 3 ) مل : دگر آنكه .
( 4 ) مل :
نخواست .
( 5 ) مل : بودن .
( 6 ) طم ، مل : - شد .
( 7 ) چه : جز .
( 8 ) مل : چيز .