نبود . پس به خود ممكن بود و هر چه به خود ممكن بود ورا از خود بودن از نابودن اولاتر نبود . پس بودنش بسبب بودن سببش « 1 » بود و نابودن بنا بودن سبب ، و اگر از خودش بودى خوديش « 2 » به خود واجب بودى . پس هر چه ممكن بود وجود وى را سببى « 3 » بود ، و آن سبب بذات پيش از وى بود .
پس هر يكى را از اين دو ، سببى بايد اندر هستى جز از يار وى كه با وى برابر است ، نه پيش است كه او بسبب واجب بود و به خود ناواجب بود ، و اگر يكى علّت بود و يكى معلول ، هر دو واجب بذات نبوند و بدين روى دانيم كه واجب الوجود را جزو « 4 » نبود و بهره نبود ، زيرا كه جزو « 5 » و بهره بسبب بود چنان كه گفتيم . پس واجب الوجود را به هيچ چيز پيوند ذاتى نيست .
( 20 ) پيدا كردن حال ممكن الوجود
« 6 » آنچه وجود وى به خود ممكن بود ، وجود وى حاصل و واجب به غير وى بود ، و مفهوم آنكه وجود چيزى حاصل از وجود چيزى « 7 » ديگر بود ، « 8 » دو گونه است : يكى آنكه چيزى مر چيزى را بوجود آرد چنان كه كسى خانه كند ، و يكى آنكه وجود چيزى بوى حاصل بود و بوى هستيش بايستد [ 1 ] چنان كه روشنايى از آفتاب كه وى « 9 » ايستد اندر زمين .
هامش
( 1 ) ايستادن ، قائم بودن .
( 1 ) مك 2 : سپسش .
( 2 ) مل : بخوديش .
( 3 ) مك 2 ، مل : وى بسببى .
( 4 ) مج ، چخ : جزء .
( 5 ) مج ، چخ : جزء .
( 6 ) طم : + واجب الوجود را به هيچ چيز پيوند نيست الا ( تكرار جملهء آخر فصل قبل ) .
( 7 ) مل : چيز .
( 8 ) مك 2 : + بر .
( 9 ) مك 1 ، مك 2 ، مل : بوى .