( 18 ) نمودن « 1 » حال هستى واجب و ممكن
[ 1 ] هر چه و را هستى هست يا هستى وى به خود واجب است يا نيست ، و هر چه هستى وى به خود واجب نيست به خود يا ممتنع است يا ممكن ، و هر چه به خود ممتنع بود نشايد كه هرگز موجود بود ، چنان كه پيشتر اشارتى كرده آمد بوى . پس بايد كه به خود ممكن بود و به شرط بودن « 2 » علّت « 3 » واجب بود ، و به شرط آنكه علّت نيست ممتنع بود ، و خودى وى چيزى ديگر است و شرط بودن علّت يا شرط نابودن « 4 » علّت چيزى ديگر ، و چون به خودى وى اندر نگرى بىهيچ شرط نه واجب و « 5 » نه ممتنع ، و چون شرط حاصل شدن علّت ، سبب موجب وى گيرى واجب شود ، و چون شرط ناحاصل شدن علّت سبب وى گيرى ممتنع شود ، چنان كه اگر « 6 » اندر چهار نگرى بىشرطى ، طبع ورا ممتنع نيابى ، و اگر ممتنع بودى هرگز نبودى .
پس اگر اندر چهار نگرى به شرط دو دو « 7 » ، حاصل شدن واجب « 8 » شود ، و ليكن « 9 » اگر « 10 » اندر چهار نگرى به شرط دو دو « 11 » حاصل ناشدن ممتنع بود .
پس هر چه ورا وجود بود و وجودى « 12 » واجب نبود به خود ، به خود ممكن بود و ممكن الوجود بود « 13 » ، به خود نا « 14 » ممكن الوجود بود به غير ، و وجودش
هامش
( 1 ) رك : نجاة ص 366 ببعد .
( 1 ) مك 1 : باز نمودن .
( 2 ) طم ، مل : - بودن .
( 3 ) مك 1 : - بودن علت .
( 4 ) مج ، چخ : نبودن .
( 5 ) مك 2 : - و .
( 6 ) مك 1 ، مك 2 : - اگر .
( 10 ) مك 1 ، مك 2 : - اگر .
( 7 ) مج ، مك 1 : دو و دو .
( 11 ) مج ، مك 1 : دو و دو .
( 8 ) مك 2 : لازم .
( 9 ) مج ، مك 1 ، چخ :
و لكن .
( 12 ) طم ، مل : وجود بود وجود وى .
( 13 ) مك 2 ، س ، عس ، چه : - بود .
( 14 ) مك 2 ، چه : يا ؛ طم : تا .