كه اندر فاعل بود كه از وى شايد كه فعل از فاعل پديد « 1 » آيد چنان كه حرارت آتش ، و قوّت منفعلى « 2 » آن حال بود كه بسبب وى چيزى پذيراى چيزى بود چنان كه اندر موم پذيرايى صورت .
و هر چيزى كه حاصل بود او را بفعل خوانند ، و اين فعل حاصلى بود نه فعل كردن اندر چيزى ، و بدين سبب بسيار غلط افتد ، و چون شايد كه ببود و هنوز نبود ، شايد بودن و را كه بوقت نابودن بود قوّت خوانند .
و بدين جهت گويند هر چيزى را : يا بقوّتست يا بفعل ، و هر چه شايد بودن و هنوز نيست ، بايد كه اين شايد بودن وى چيزى بود . پس اگر شايد « 3 » بودن وى هيچ چيزى حاصل نبود ، و را شايد بودن ناچيز بود . پس ورا شايد بودن نبود . پس وى نشايد كه بود . پس هرگز نبود . پس شايد بودن چيزى بود كه چون وى حاصل شود نماند ، و هر چيزى كه ببود يا جوهر بود يا عرض ، و هستى جوهر بذات خويش بود و هستى شايد بودن نه بذات خويش بود كه بقياس آن چيز بود كه شايد كه بود « 4 » . پس وى جوهرى « 5 » نبود مفرد . پس وى حالى « 6 » بود اندر جوهر يا « 7 » جوهرى بود با حال « 8 » .
اگر « 9 » جوهرى بود با حالى « 10 » ، و آن حال شايد بودنست لا محاله آن عنصر چيز « 11 » بود و مادّت وى كه هر چيزى كه اندر او شايد بود چيزى
هامش
( 1 ) مك 1 ، مك 2 ، مل : بديد .
( 2 ) مج ، س ، طم ، مل ، چه : منفعل .
( 3 ) مج ، مك 1 : بشايد .
( 4 ) مك 2 : ببود .
( 5 ) مك 2 : - جوهرى .
( 6 ) مج ، مك 1 ، مك 2 : حال .
( 7 ) مج ، س ، چه : تا .
( 8 ) طم : - يا جوهرى بود با حال .
( 9 ) س ، عس ، طم : و اگر .
( 10 ) طم : يا حالى .
( 11 ) مك 2 : - چيز .