درودگر نشدى و كار نكردى و صورت خانه موجود نيامدى و گل عنصر خانه نكردى . پس سبب همهء سببها ، آنجا كه غايت بود ، غايت بود [ 1 ] .
و هر فاعلى كه ورا اندر فعل غرضى بود بايد كه هستى آن غرض و نيستى وى بنزديك وى يكى نبود ، كه « 1 » اگر هر دو يكى بود غرض « 2 » غرض نبود ، كه آنچه بودنش بنا بودن [ 2 ] يكسان « 3 » بود ، اختيار بودنش برنا بودنش نه فايده را بود ، و هر چه چنين بود غرض نبود ، و سؤال « چرا كرد ؟ » لازم بود كه چون بودن و نابودن برابر بود ، كردن از ناكردن اولاتر نبود ، كه غرض را حقيقت آن بود كه وى كند بودن را از نابودن اولاتر « 4 » ، و هر چه ورا غرض بود ورا چيزى بود كه هستى آن چيز بوى اولاتر بود « 5 » .
پس ورا بيرون از ذات خويش چيزى بود كه بوى بهتر شود و تمامتر . پس هنوز بذات خويش تمام نبود . و اگر كسى گويد كه فايدهء غرض چيزى ديگر را بود سؤال « چرا ؟ » « 6 » بجاى « 7 » بود كه فايده دادن چيزى ديگر را غرض دهنده بود يا نبود ، بل هر دو كه دهد و ندهد « 8 » او را بيك حال بود ، و يا آن اولاتر بود كه دهد . اگر بيك حال بود اندر فايده دادن غرض نبود ، و اگر يكى اولاتر بود پس از آنكه فايده دهد بوى سزاوارتر بود
هامش
( 1 ) رك : زاد المسافرين ص 261 ببعد .
( 2 ) يعنى با نابودن ( خ ) .
( 1 ) مك 2 : - كه .
( 2 ) مك 2 : - غرض .
( 3 ) طم : بودنش و نابودنش بيكسان .
( 4 ) طم : + بود .
( 5 ) مك 2 : هستى آن چيز بود اولاتر .
( 6 ) مك 2 ، طم : - چرا .
( 7 ) س ، چه : به جائى .
( 8 ) طم : دهند و نه دهند .