پذيراى صورت كرسى است ؛ و يا بهست بودن وى اندر وهم واجب آيد هست بودن معلول ، يعنى چونكه « 1 » وهم كنى كه او « 2 » هست شد اندر عالم واجب آيد كه معلول هست بود چون صورت كرسى ، و پيشين را علّت عنصرى خوانند و « 3 » دوّم را علّت صورى خوانند .
و امّا آنچه « 4 » بيرون از چيز بود يا آن علّت بود كه چيز از بهر ويست ، يا نه آن بود كه چيز از بهر ويست ، و ليكن « 5 » آن بود كه از وى است ، و پيشين را علّت غائى خوانند و علّت تمامى خوانند چون پوشيدگى كه علّت خانه است كه « 6 » اگر سبب پوشيدگى نبودى خانه موجود نبودى ، و ديگر را علّت فاعلى خوانند چون درودگر [ 1 ] خانه را ؛ و همهء علّتها را غايت علّت كند ، كه اگر صورت غايت اندر نفس درودگر نبستى « 7 » وى
هامش
( 1 ) درودگر و مخفف آن درودگر بمعنى نجار است و گاه بمعنى مهندس آمده چنان كه ابن العبرى « ابولونيوس » و « اوقليدس » را كه هر دو مهندس بودند ، بلقب نجار خوانده ( مختصر الدول ص 63 ) و خاقانى به عكس ، پدر خود « على نجار » را « مهندس » ناميده :شيخ مهندس لقب ، پير درودگر على * كآزر و اقليدسند عاجز برهان او .رك : بليناس حكيم . بقلم نگارنده . مجلهء دانش سال اول شمارهء 9 ص 450 ح 14 .
ولى در اينجا و چند جاى ديگر اين كتاب بمعنى بنا به كار رفته و نمىتوان فرض كرد كه شايد مقصود خانهء چوبى است زيرا با عبارت بعدى كه « وى درودگر نشدى و كار نكردى و گل عنصر خانه نكردى » و تصريحاتى كه در موارد ديگر خواهد آمد ، سازش ندارد . ( خ ) .
( 1 ) مك 2 : كه چون ؛ طم : - چونكه .
( 2 ) مك 2 ، طم : وى .
( 3 ) مك 2 ، طم : - و .
( 4 ) مك 2 : - آنچه .
( 5 ) مج ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 6 ) مك 2 :
و .
( 7 ) چنين است در طم : مج ، مك 1 ، چخ : نيستى ، مك 2 : نبودى .