تا طبيعت توانست خنكى كردن و در او جز ازين دو گونه هست نيز ، و ليكن « 1 » اندر اين كفايت است « 2 » .
هر فاعلى كه فاعل بود يا بطبع بود يا بخواست [ 1 ] يا بعرضى كه آيد .
آنكه بطبع بود چنان بود چون آتش كه بطبع خويش بسوزد و آنكه بخواست بود چنان بود كه مردم « 3 » چيزى را بجنباند ، و آنچه بعرض بود چنان بود كه آب چيزى را بسوزاند « 4 » بحالى عرضى كه اندر وى موجود آيد نه بطبع « 5 » .
و هر فاعلى كه از وى فعلى « 6 » نيايد و باز بيايد يا از سبب مانعى « 7 » بود از بيرون يا بسبب نايافت چيزى از بيرون چون آلت يا مادّت « 8 » و بجمله از سببى بيرون يا نه از سببى بيرون بود « 9 » . پس اگر ذات وى به همه
هامش
( 1 ) باراده .
( 1 ) مج ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 2 ) چخ : كفايتيست .
( 3 ) چخ : + كه .
( 4 ) چخ : سوزاند .
( 5 ) مك 2 : + آيد .
( 6 ) طم : فعل .
( 7 ) مك 2 : نافعى .
( 8 ) چخ : ماده .
( 9 ) مك 2 : - بود .