( 15 ) پيدا كردن حال سبب و مسبّب و علّت و معلول
هر چيزى كه و را هستى بود نه از چيزى معلوم ، و هستى آن چيز معلوم بوى بود ، و را علّت آن چيز معلوم خوانيم و آن چيز را معلول وى خوانيم ، و هر چه جزو چيزى بود هستى وى « 1 » خود نه از آن چيز بود هر چند كه « 2 » بود كه بىآن چيز نبود و ليكن « 3 » آن جزو « 4 » شرط نيست كه از وى بود و بوى بود و « 5 » چون هستى آن چيز بهستى « 6 » وى بود ، پس نشايد كه هستى جزو از هستى آن چيز بود كه آن چيز بذات خويش سپس هستى جزو است . پس هر چه بهرهايست از وجود چيزى ، وى علّت آن چيز است .
پس علّت دو گونه است : يكى « 7 » اندر ذات معلول بود و پارهاى از وى بود ، يكى كه بيرون از ذات معلول بود و جز وى از وى نبود .
آنچه اندر ذات معلول بود از دو بيرون نبود : يا بهست بودن وى اندر وهم ، واجب نبود هست بودن معلول بفعل بل بقوّت « 8 » چنان كه چوب مر كرسى را ، كه چون چوب موجود بود واجب نبود كه كرسى موجود بود بفعل . و ليكن « 9 » واجب بود كه بقوّت « 10 » موجود بود ، زيرا كه وى
هامش
( 1 ) س ، چه : - وى .
( 2 ) مك 2 : - كه .
( 3 ) مج ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 9 ) مج ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 4 ) مج ، مك 1 ، مك 2 ، طم ، س ، چه : آن چيز .
( 5 ) مج ، مك 1 ، طم ، چه : - و .
( 6 ) مج ، مك 1 ، چه : نه هستى ؛ مك 2 : به ( - هستى ) .
( 7 ) طم : + كه .
( 8 ) طم : بقوه .
( 10 ) طم : بقوه .