و امّا متقدّم بشرف و فضل خود معروف است .
و امّا « 1 » متقدّم به زمان نيز هم « 2 » معروف است .
و امّا متقدّم بذات آن چيز بود كه هستى وى نه از « 3 » چيزى بود معلوم ، و ليكن « 4 » هستى آن چيز معلوم از وى بود هر چند كه هر دو بيك زمان و بيك جاى بوند يا نبوند . مثال اينكه « 5 » بيك جاى بوند جنبش جنبانندهء چيز ، بسوختن « 6 » و پسودن [ 1 ] « 7 » كه هر دو بيك جا « 8 » جنبند و ليكن « 9 » جنبش جنباننده سبب جنبش جنبنده است ، و هستى وى نه از « 10 » جنبش است و هستى آن جنبش از وى است ، و ازين قبل را خرد روا دارد كه گويى چون اين بجنبد آن بجنبد و نگويى كه چون آن بجنبد اين بجنبد ، و گويى كه نخست اين بايد كه بجنبد تا آنگاه اين بجنبد و از اين نه نخستين « 11 » زمانى خواهى كه نخستين « 12 » هستى خواهى ، چنان كه گويى « 13 » نخست يكى بايد كه بود و باز دو و به اين آن نخواهى كه بايد « 14 » زمانى بود كه اندر وى نخست يكى بود و آنگاه بديگر زمان دو بود ، بلكه روا دارى كه هميشه يكى و دو بيك جاى بوند اندر همه زمان .
هامش
( 1 ) بسودن ، لمس كردن .
( 1 ) مك 2 : - امّا .
( 2 ) مك 2 : - هم .
( 3 ) مل : آن .
( 4 ) مج ، مك 1 ، چخ :
و لكن .
( 9 ) مج ، مك 1 ، چخ :
و لكن .
( 5 ) مك 2 ، طم ، مل : آنكه .
( 6 ) طم : بسبوختن .
( 7 ) طم ، مل :
ببسودن ؛ مك 1 ، چخ : بودن .
( 8 ) مك 2 : بيكى ( بيگى جا ) .
( 10 ) طم : + آن .
( 11 ) طم : نه بنخستين ؛ مل : به نخستين ؛ مك 2 : نخستى .
( 12 ) مك 2 : نخستى .
( 13 ) طم : + آنجا .
( 14 ) مك 2 ، طم : + كه .