آيند ، و ميان ايشان غايت خلاف بود چنان كه سياهى و سفيدى « 1 » نه چنان چون سياهى و سرخى كه سرخى ميانجى است ميان دو ضدّ كه بسيار ضدّ بود كه ميان وى و ميان ضدّ وى ميانجى بود و باشد كه ميانجيهاى بسيار بوند ، چنان كه گونهها [ 1 ] « 2 » ميان سياهى و سفيدى « 3 » كه لختى به آن كناره نزديكتر « 4 » بود و لختى به اين كناره ، پس ضدّ با ضدّ انباز [ 2 ] بوند اندر موضوع ، و واجب نيست كه هست يا نيست چنين بوند و همچنين عدم با ملكت نيز انباز بوند اندر موضوع . آنچه بحقيقت بوند يك برابر ديگر ، و بود كه انبازى ايشان اندر جنس بود چنان كه نرى و مادگى . و بسيار بود كه جنس را بنهند و نيستى معيّن را كه زير وى بود فصل يا خاصّه بوى مقرون كنند و آن را نامى نهند و نام غرّه كند « 5 » تا پندارند كه وى ضدّ آن بود كه هستى با وى مقرون بود ، چنان كه جفتى و طاقى [ 3 ] كه جفتى آن بود كه عدد را نيمه بود و طاقى آن بود كه عدد را نيمه نبود . چون نيمه نابودن را نام نهادند و گفتند : طاق ، پنداشتند كه طاق چيزى است برابر جفتى « 6 » و ضدّ وى است و اين نه « 7 » چنين است كه هر چند « 8 » اين نه آنست ، و آن نه اين است ، ميان ايشان تقابل هست و نيست است ،
هامش
( 1 ) گونه ، رنگ و لون . ( برهان ) .
( 2 ) شريك ( برهان ) .
( 3 ) زوجيت و فرديت .
( 1 ) مك 2 : سپيدى و سياهى .
( 2 ) مك 2 : لونها .
( 3 ) مك 2 : سپيدى .
( 4 ) مك 2 : نزديك .
( 5 ) مك 2 : عزه كنند ؛ طم : غيريت كند .
( 6 ) چنين است در نسخ و ظ : جفت .
( 7 ) مج ، مك 1 : - نه .
( 8 ) چه : نه هر چند .