بشود و اندر وى نبود ، بلكه آن بود كه بيرون نابودن چيزى هست بود برابر وى ، كه گرمى نه آنست كه سردى نبود اندر آن چيز ، كه سردى اندر وى شايد كه نبود « 1 » بلكه با آنكه وى نبود چيزى بود كه وى زيادت بود بر نيستى و ايستاده بود برابر سردى . و امّا عدم آن بود كه آن چيز نبود و بس . و عدم بحقيقت آن بود كه مثلا سردى بشود ، و آن موضوع ناسرد ماند « 2 » بىآنكه چيزى ديگر آيد ، و امّا آنكه وى بشود و ديگر آيد از آن جهت كه وى شده بود عدم بود و آنچه آمده بود ضدّ بود ، و ليكن « 3 » اين ديگر عدم بود و آن عدم نبود كه گفتيم كه به شرط آن بود كه وى بشود و ديگر نيايد و مر « 4 » دو ضدّ را دو سبب بود سفيدى را « 5 » ديگر بود و سياهى را ديگر .
و اما عدم و ملكت را يك سبب بود چون حاصل بود سبب ملكت « 6 » بود و چون غايب شود سبب عدم بود كه علّت عدم عدم علّت بود .
و امّا مضاف را خاصيّت آنست كه هر يكى را بقياس ديگر دانند و ديگران چنين نهاند .
امّا تقابل هست و نيست ، فرق « 7 » آن دارد از ضدّ و عدم كه تقابل هست و نيست اندر سخن بود ، و « 8 » بر هر چيزى افتد و امّا ضدّ آن چيز بود كه موضوع وى و آن ضدّ وى يكى بود و هر دو گرد نيايند و يك سپس ديگر دانشنامهء علائى علم برين 6
هامش
( 1 ) مج ، مك 1 ، چه : ببود .
( 2 ) مك 2 : بماند .
( 3 ) مج ، مك 1 ، چخ :
و لكن .
( 4 ) س ، عس ، طم : و هر .
( 5 ) مك 2 : سپيدى را .
( 6 ) مج ، مك 1 ، چخ : ملكه .
( 7 ) مك 2 : و فرق .
( 8 ) مج ، چخ : - و .