چون دهى [ 1 ] و پنجى [ 2 ] ، و چون نتوانى او را موجود پنداشتن تا « 1 » بر آن حال بود مگر كه كداميش بجويى ، آن جنس « 2 » بود چون « 3 » شمار ، كه نتوانى شمار موجود پنداشتن ، همچنين « 4 » شمار بىزيادتى ذاتى يا عرضى بلكه طبع تو خواهد كه بگويى كدام شمار است ؟ چهار است يا پنج است يا شش ؟ و چون چهار يا پنج يا شش شد بيش [ 3 ] حاجت نيايد « 5 » بكداميش ، و ليكن « 6 » حاجت آيد بوصفهاى عرضيش ، چنان كه گويى : شمار چه چيز است و اندر چه چيز است ؟ و اين و صفها « 7 » اندر « 8 » بيرون از طبع وى نه چنان چون چهارى « 9 » كه وى خود حاصل شمار است نه چنانست كه شمار چيزى بود و چهار چيزى جدا از « 10 » شمار و عرض « 11 » اندر شمار ، كه شمارى وى خود چيزى بود حاصل شده بىچهارى « 12 » . و بدان كه هر چه و را معنى عرضى بود يا موجب وى خود آن چيز بود كه آن معنى عرضى
هامش
( 1 ) ده بودن ، عشره بودن .
( 2 ) پنج بودن ، خمسه بودن .
( 3 ) « پيش » در مورد نفى بمعنى « ديگر » آيد : « فرمود تا آن حصار با زمين پست كردند تا بيش هيچ مفسدى آنجا مأوى نسازد » ( تاريخ بيهقى چاپ تهران 1307 قمرى ص 114 ) .رزبان تاختنى كرد به شهر از رز خويش * در رز بست بزنجير و بقفل از پس و پيش
بود يك هفته به نزديكى بيگانه و خويش * ز آرزوى بچهء رز ، دل او خسته و ريش
گفت كم صبر نمانده است درين فرقت بيش * رفت سوى رز ، با تاختنى و خببى .منوچهرى دامغانى . ( ديوان بكوشش دبيرسياقى 1326 ص 129 ) .
( 1 ) طم : يا .
( 2 ) مك 2 : جنسى .
( 3 ) طم ، س ، چه : چنان كه .
( 4 ) مك 2 :
همچو .
( 5 ) طم : بايد .
( 6 ) مج ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 7 ) مك 2 :
وصفهاى : طم : وصفهايى .
( 8 ) طم : - اندر .
( 9 ) مك 2 : چهار .
( 12 ) مك 2 : چهار .
( 10 ) مج ، طم ، چخ : نه .
( 11 ) مك 2 : عرضى .