حال « 1 » خاصّ بود ، زيرا كه هر يكى از آن دو يكى بود بعينه و سياهى بود . اگر آنكه وى آن يكى است و آنكه وى سياهى است يكى معنى است و سياهى واجب همىكند « 2 » تا وى آن يكى است ، واجب آيد كه سياهى جز آن يكى نبود . پس اگر نه از قبل سياهى را وى آن يكى است ، و آن يكى بعينه مقارن وى است بلكه از قبل چيزى ديگر را ، پس سياهى به خودى سياهى دو نبود ، و ليكن « 3 » سببى « 4 » را دو بود ، و هر يكى را بسببى « 5 » وى آن سياهى خاصّ بود . و دانستهاى كه معنى عامّ كه خاصّ شود يا بفصل شود يا بعرض ، بايد بدانى كه فصل و عرض اندر جدا شدن و هست شدن معنى عامّ اندر آيند و ليكن « 6 » اندر ماهيّت وى اندر نيايند .
مثال اين حيوانيّت « 7 » كه مردم را هست و اسب را « 8 » هست معنى حيوانيّت هر دو راست حاصل « 9 » بيك سال ، و هر دو را حيوانيّت از جهت حيوانيّت تمام است ، و اگر يكى را از اين دو تمام نبودى ، و را حيوانيّت نبودى كه هرگاه كه چيزى « 10 » از حقيقت حيوانيّت ناقص بود حيوان « 11 » نبود . پس فصل مردم كه مثلا « 12 » ناطق است شرط نيست اندر ماهيّت و حقيقت حيوانيّت ، و الّا اسب را « 13 » حيوانيّت بحقيقت « 14 » نبودى ، آرى ناطق « 15 »
هامش
( 1 ) مك 2 : حالى .
( 2 ) چخ : كنند .
( 3 ) مج ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 6 ) مج ، مك 1 ، چخ : و لكن .
( 4 ) مك 2 ، طم : بسببى .
( 5 ) س : بسبب .
( 7 ) طم : حيوانيست .
( 8 ) چخ :
اسب را .
( 9 ) مك 2 ، مل : هر دو را حاصل است .
( 13 ) مك 2 ، مل : هر دو را حاصل است .
( 10 ) مك 2 : + را .
( 11 ) مل : حيوانيت .
( 12 ) مك 2 : مثلا كه .
( 14 ) عس : حقيقت حيوانيت .
( 15 ) مك 2 : ناطقى .