چون يكى نقش كند جايى « 1 » چنان بود كه آن ديگر كرده بود .
و امّا نشايد كه بيرون نفس و وهم و انديشه يكى مردمى بعينه بود يا يكى سياهى بعينه ، و وى اندر هر چيزى از مردمان و از « 2 » سياهان موجود بود و الّا آن يكى مردمى بعينه اندر وى علم حاصل شده بودى « 3 » و « 4 » چون افلاطون « 5 » بودى و جهل در وى حاصل بودى بدان كه كسى ديگر است و نشايد كه اندر يك چيز بعينه هم علم بود و هم نبود ، و هم سياهى بود و هم سپيدى بود ، و نشايد كه حيوان كلّى يك حيوان بود بعينه ، هم وى رونده و هم پرنده و هم نارونده و هم ناپرنده و هم به دو پاى و هم بعينه به چهار پاى .
پس پديد « 6 » آمد كه معنى كلّى از آن جهت كه كلّى است موجود نيست الّا اندر « 7 » انديشه و امّا حقيقت وى موجود است هم اندر « 8 » انديشه و هم بيرون از « 9 » انديشه زيرا كه حقيقت مردمى و سياهى موجود است هم اندر انديشه و هم بيرون انديشه اندر چيزها ، و اما آنكه يكى مردمى بود و « 10 » يا يكى سياهى بود و وى بعينه موجود بود اندر همه تا كلّى بود ، اين را وجود نيست البتّه .
و هر معنى كه كلّى بود نشايد كه جزئيّات بسيار دارد و هر يكى را از ديگر جدايى نبود بوصفى خاصّ « 11 » يا نسبتى خاصّ « 12 » مثلا نشايد كه دو سياهى بود نه از قبل آنكه اندر دو « 13 » جسم بوند ، يا هر يكى را
هامش
( 1 ) مج ، مك 1 ، چخ : جاى .
( 2 ) مك 2 : - از .
( 3 ) مك 2 : شدى .
( 4 ) س ، چه : - و
( 5 ) طم : افلاطن .
( 6 ) مك 1 ، مك 2 ، مل : بديد .
( 7 ) مك 2 : در .
( 8 ) مك 2 : در .
( 9 ) مج ، مك 2 ، چخ : - از .
( 10 ) مك 2 ، طم : - و .
( 11 ) مك 2 : خاصى .
( 12 ) مك 2 : خاصى .
( 13 ) طم : - دو .