بايد يا مانندهء « 1 » ناطق ، تا حيوانيّت بفعل موجود آيد ، حيوانى مشار اليه ، كه حيوانى موجود نيايد تا مردم نبود يا اسب نبود يا چيزى از نوعهاى حيوان ، هر چند كه حيوان « 2 » بىانسان « 3 » خود حيوانى « 4 » بود ، كه حيوانى جز مردمى است و جز اسپى « 5 » چنان كه گفتيم . پس حاجت حيوان بفصل نه از جهت آن بود كه حقيقت حيوانى بوى حقيقت حيوانى بود و ليكن « 6 » به آن بود كه حيوانى حاصل شود بهستى و هستى ديگر است و حقيقت ديگر « 7 » ؛ و چون حال فصل چنين است حال عرض اولاتر كه چنين بود .
و همچنين « 8 » حجّت بر عرض اولاتر بود واجبتر . پس هر چه را ماهيّت انّيّت بود يعنى ماهيّت وى نفس موجود « 9 » بود همچون بارى تعالى بنفس وجود بود « 10 » او را فصل مختلف نكند و عرض مختلف نكند .
و اگر خواهى بدانى كه معنى ذاتى كه بر چيزهاى بسيار افتد جنسى « 11 » است يا نوعى ، نگاه كن ! اگر چنان بود كه صورت معنى اندر نفس تو « 12 » تمام شده باشد كه حاجت نيايد كه چيزى ديگر جز عرض « 13 » بوى يار كنى « 14 » تا « 15 » او را پندارى كه موجود است ، بدان كه آن نوعى است
هامش
( 1 ) مك 2 ، چخ : مانند .
( 2 ) مك 2 : هر چند حيوانى .
( 3 ) مج : ايشان .
( 4 ) طم : حيوان .
( 5 ) چخ : اسب .
( 6 ) مك 1 : مج ، چخ : و لكن .
( 7 ) مل : دگر .
( 8 ) مج ، مك 1 : همين .
( 9 ) مك 2 ( ح ) : وجود ، ظ .
( 10 ) طم ، چه : - يعنى ماهيت . . . وجود بود .
( 11 ) چخ : جنس .
( 12 ) مك 2 : - تو .
( 13 ) مج ، مك 1 : عرضى .
( 14 ) مك 2 : ياد كنى ؛ س ، چه : باز كنى ؛ عس : باد كنى .
( 15 ) طم : - تا .