تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الهيات ( دانشنامه علائى ) ( فارسى ) — صفحة 43

مساهمون:

ص٤٣
بايد يا مانندهء « 1 » ناطق ، تا حيوانيّت بفعل موجود آيد ، حيوانى مشار اليه ، كه حيوانى موجود نيايد تا مردم نبود يا اسب نبود يا چيزى از نوعهاى حيوان ، هر چند كه حيوان « 2 » بىانسان « 3 » خود حيوانى « 4 » بود ، كه حيوانى جز مردمى است و جز اسپى « 5 » چنان كه گفتيم . پس حاجت حيوان بفصل نه از جهت آن بود كه حقيقت حيوانى بوى حقيقت حيوانى بود و ليكن « 6 » به آن بود كه حيوانى حاصل شود بهستى و هستى ديگر است و حقيقت ديگر « 7 » ؛ و چون حال فصل چنين است حال عرض اولاتر كه چنين بود . و همچنين « 8 » حجّت بر عرض اولاتر بود واجب‌تر . پس هر چه را ماهيّت انّيّت بود يعنى ماهيّت وى نفس موجود « 9 » بود همچون بارى تعالى بنفس وجود بود « 10 » او را فصل مختلف نكند و عرض مختلف نكند . و اگر خواهى بدانى كه معنى ذاتى كه بر چيزهاى بسيار افتد جنسى « 11 » است يا نوعى ، نگاه كن ! اگر چنان بود كه صورت معنى اندر نفس تو « 12 » تمام شده باشد كه حاجت نيايد كه چيزى ديگر جز عرض « 13 » بوى يار كنى « 14 » تا « 15 » او را پندارى كه موجود است ، بدان كه آن نوعى است
هامش
( 1 ) مك 2 ، چخ : مانند . ( 2 ) مك 2 : هر چند حيوانى . ( 3 ) مج : ايشان . ( 4 ) طم : حيوان . ( 5 ) چخ : اسب . ( 6 ) مك 1 : مج ، چخ : و لكن . ( 7 ) مل : دگر . ( 8 ) مج ، مك 1 : همين . ( 9 ) مك 2 ( ح ) : وجود ، ظ . ( 10 ) طم ، چه : - يعنى ماهيت . . . وجود بود . ( 11 ) چخ : جنس . ( 12 ) مك 2 : - تو . ( 13 ) مج ، مك 1 : عرضى . ( 14 ) مك 2 : ياد كنى ؛ س ، چه : باز كنى ؛ عس : باد كنى . ( 15 ) طم : - تا .