اجرام فلكى وخود زمان را در كليتش مىگذارد وعقول كليه را به عالم بحت وبسيط أزلي بر مىكشد . ميرداماد مىبايستى رأى ابن سينا را به گونهاى تأويل وبازسازى كند كه تمام ممكنات ذاتي واز جمله اجرام فلكى وعقول كلى متعالي را در برگيرد وانفكاك واقعي آنها را از هستى الهى ومسبوقيتشان را به عدم صريح حقيقي ، باز نمايد .
نخست از مقدمهاى كه ابن سينا هم قبول داشت آغاز مىكنيم كه فلك أقصى ونفس آن در دهر حادث شده ومسبوق به عدم صريح است . ولى در اين ميان عقل [ يا صادر ] دوم هم قرين فلك أقصى است ، چرا كه هر دو معلول عقل اولند وعقل أول آنها را به موجب اعتبارات متكثرهء خود ، يعنى به موجب امكان بالذات ووجوب بالغيرش ، پديد آورده است . ولى اعتبارات عقل أول خود بايد به موجب اين قاعدهء فلسفي كه از علت بسيط فقط يك معلول مىزايد [ الواحد لا يصدر عنه الا الواحد ] معلول اعتبارات متكثرة ذات بارى باشد . در واقع هر علتي در آن حد كه يك معلول پديد مىآورد ، از آن حيث بسيط است وعلتي كه معلولهاى مختلف پديد مىآورد به موجب اعتبارات متكثرة آنست كه البتة هر كدام في نفسه بسيطاند . بارى تعالى ، هر چند في نفسه هستى فرد يگانه است ، ولى چون علت اعتبارات متكثرة عقل أول است ، پس خود نيز بايد اعتبارات متكثرة داشته باشد . عقل أول هم وقتي از يكسو فلك أقصى واز سوى ديگر عقل دوم را پديد مىآورد ، با آنكه وجود بسيط يگانه است ، ولى از اعتبارات متكثرة بهرهمند است كه هر اعتباري خود يك علت بشمار مىرود . اين همه بدان معناست كه معلولهاى متكثر يك وجود واحد به موجب آنكه همگى از اعتبارات متكثرة همان وجود واحد سرچشمه گرفتهاند ، با يكديگر متلازمند . حال كه فلك أقصى وعقل دوم متلازم ومتضمن يكديگرند وفلك أقصى را هم پذيرفتيم كه مسبوق به عدم صريح است ، بايد بپذيريم كه عقل دوم نيز مسبوق به عدم صريح است - در غير اين صورت تلازم از ميان برخواهد خاست . ولى اگر عقل دوم مسبوق به عدم صريح باشد ، عقل أول هم ناگزير از آنست ؛ چرا كه نه تنها ميان خود عقول ، بلكه حتى ميان عقول وأفلاك أزلي هم تمايز
القبسات — صفحة مقدمه 137
مساهمون: السيد محمد باقر الداماد ( الميرداماد )
صمقدمه ١٣٧