دو امر قديم است وطرفين اين نسبت تمايزى با هم ندارند .
از همان نظرگاه « زماني » كه بنگريم ، دهر نسبت بين أعيان ثابته است كه از أزل تا ابد تغييرى نمىپذيرند - واز نظر گاه معرفة الوجودي ايستا مىتوان گفت در ساحت دهر وجود دارند - وبين موجودات دائم التغيّر در جهان تجربه وطبيعت . اين نسبت هر چند كه يك طرفش آشكارا زماني است ، خودش زماني نيست ، بلكه رابطهاى است فرا - زماني . به همين ترتيب در همان نظام ، زمان ساحت وجودىاى نيست كه در آن موجودات طبيعي ، يعنى زماني وجود دارند ، بلكه ربط ونسبتي است بين دو موجود در موازات خط امتداد زمان بر وفق تقدم
) prius (
وتأخر
) Posterius (
كه هر دو تحت مقولهء كم
) quando (
ارسطوئى واقعند .
از اين سه نسبت نا - زماني ، فرا - زماني وزماني ، آنچه از نظر فلسفي براي ميرداماد مهمتر است ، فرا - زماني است ، ميرداماد در مخالفت با آن دسته از حكماى اسلام كه قائل به قدم عالماند يعنى برآنند كه جهان حادث ، هر چند مخلوق است ، ولى همواره ، از گذشتهاى بىآغاز وجود داشته است ولذا همدوش با خداوند است ومطلقا « آغاز » ى ندارد ، چه از نظر زمان وجودش متصل به لا نهايت است ، مىگفت هر چند جهان آغاز زماني نداشته ولى يك آغاز فرا - زماني داشته است . واين قول برابر با اين است كه بگوئيم وجود جهان مسبوق به عدم است .
مبناى نظري اين دسته از فلاسفه در قول به قدم عالم از اين قرار است . خداوند خالق است وجهان مخلوق اوست . از آنجا كه خلاقيت خداوند بالضّرورة بايد كامل باشد ، تمايز زمانىاى بين وجود خداوند ووجود جهان - كه فرآورد خلاقيت كامل اوست - متصور نيست . در غير اين صورت بايد قائل به دورهاى از زمان درگذشتهء بىآغاز يا أزل باشيم كه در طي آن خلاقيت خداوند معطل بوده باشد ، كه با قول أول ، يعنى كمال مطلق خلاقيت أو در تناقض است . به اصطلاح فنى حكمت قديم ، مىتوان چنين تعبير كرد كه تصور تخلخل زماني بين وجود علت تامه - « تامه » به اين معنا كه كاملا