تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ز مهر افروخته ( فارسى ) — صفحة 138

مساهمون:

ص١٣٨

آنچه خدا خواست ، همان مىشود

« در ايام تحصيل كه در نجف بودم ، مدتى ارتباط با ايران به سختى برقرار بود كه موجب فقد زمينهء مالى و كمبود وسايل اوليه رفاه مىشد . علاوه ، گرمى هوا در نيمى از سال ، براى ما مشكلات بيشتر فراهم مىكرد . به همين جهت روزى خدمت استادم ، آية اللّه قاضى ، رسيدم و قصه دل با او گفتم ، [ ايشان نصايحى فرمودند ] آن‌گاه كه از خدمت استاد مراجعت كردم ، گويى آن‌چنان سبك‌بارم كه در زندگى هيچ‌گونه ملالى ندارم و مضمون پند ايشان را به صورت شعرى درآوردم . » طباطبائى
دوش كه غم پرده ما مىدريد * خار غم اندر دل ما مىخليد 1 در بَرِ استادِ خردپيشه‌ام * طرح نمودم غم و انديشه‌ام كاو به كف آيينهء تدبير داشت * بخت جوان و خرد پير داشت 2 پير خردپيشه و نورانىام * بُرد ز دل زنگ پريشانىام 3 گفت كه « در زندگى آزاد باش ! * هان ! گذران است جهان ، شاد باش ! رو به خودت نسبت هستى مده ! * دل به چنين مستى و پستى مده ! زانچه ندارى ز چه افسرده‌اى * وز غم و اندوه دل‌آزرده‌اى ؟ ! گر ببرد ور بدهد دست دوست * ور بِبَرد ور بنهد مُلك اوست 4 ور بِكِشى يا بكُشى ديو غم * كج نشود دست قضا را قلم 5 آنچه خدا خواست همان مىشود * وانچه دلت خواست نه آن مىشود »