آنچه خدا خواست ، همان مىشود
« در ايام تحصيل كه در نجف بودم ، مدتى ارتباط با ايران به سختى برقرار بود كه موجب فقد زمينهء مالى و كمبود وسايل اوليه رفاه مىشد . علاوه ، گرمى هوا در نيمى از سال ، براى ما مشكلات بيشتر فراهم مىكرد . به همين جهت روزى خدمت استادم ، آية اللّه قاضى ، رسيدم و قصه دل با او گفتم ، [ ايشان نصايحى فرمودند ] آنگاه كه از خدمت استاد مراجعت كردم ، گويى آنچنان سبكبارم كه در زندگى هيچگونه ملالى ندارم و مضمون پند ايشان را به صورت شعرى درآوردم . »
طباطبائى
دوش كه غم پرده ما مىدريد * خار غم اندر دل ما مىخليد 1
در بَرِ استادِ خردپيشهام * طرح نمودم غم و انديشهام
كاو به كف آيينهء تدبير داشت * بخت جوان و خرد پير داشت 2
پير خردپيشه و نورانىام * بُرد ز دل زنگ پريشانىام 3
گفت كه « در زندگى آزاد باش ! * هان ! گذران است جهان ، شاد باش !
رو به خودت نسبت هستى مده ! * دل به چنين مستى و پستى مده !
زانچه ندارى ز چه افسردهاى * وز غم و اندوه دلآزردهاى ؟ !
گر ببرد ور بدهد دست دوست * ور بِبَرد ور بنهد مُلك اوست 4
ور بِكِشى يا بكُشى ديو غم * كج نشود دست قضا را قلم 5
آنچه خدا خواست همان مىشود * وانچه دلت خواست نه آن مىشود »