تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ز مهر افروخته ( فارسى ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
ليك سراسر همه خاموشى است * جلوه‌گه رازِ فراموشى است 11 در دو سرِ باغ دو تا جان‌فروش * اين به طواف اندر و آن در خروش 12 عالم پروانه همه راز بود * عالم بلبل همه آواز بود گفت به پروانهء خامُش هَزار : * « هان ! تو هم از سينه نوايى بيار 13 با دل پرسوز تو را تب سزاست * در جِلوِناز نيازت رواست » گفت به مرغ سحر : « آرام شو * بستهء دامى و برو رام شو راستى از عاشق دل رفته‌اى * اين همه از بهر چه آشفته‌اى ؟ ! » 14 گفت : « مرا يار بدين‌سان كند * بىخود و بىتاب و پريشان كند » گفت : « بگو زنده چرا مانده‌اى * تخم وفا گر به دل افشانده‌اى ؟ ! صاعقهء عشق به هرجا فُتاد * نام و نشان سوخته بر باد داد يا به دل انديشه جانان ميار * يا به زبان نام دل و جان ميار 15 پيش مياور سخن گنج را * ورنه فراموش نُما رنج را » فارغ از اين پند چو پروانه گشت * از دل و جان بىخود و بيگانه گشت خويش بر آتش زد و خاموش شد ! * رخت برون برد و فراموش شد !
ز مهر افروخته ( فارسى ) — صفحة 135 | سيد على تهرانى