ليك سراسر همه خاموشى است * جلوهگه رازِ فراموشى است 11
در دو سرِ باغ دو تا جانفروش * اين به طواف اندر و آن در خروش 12
عالم پروانه همه راز بود * عالم بلبل همه آواز بود
گفت به پروانهء خامُش هَزار : * « هان ! تو هم از سينه نوايى بيار 13
با دل پرسوز تو را تب سزاست * در جِلوِناز نيازت رواست »
گفت به مرغ سحر : « آرام شو * بستهء دامى و برو رام شو
راستى از عاشق دل رفتهاى * اين همه از بهر چه آشفتهاى ؟ ! » 14
گفت : « مرا يار بدينسان كند * بىخود و بىتاب و پريشان كند »
گفت : « بگو زنده چرا ماندهاى * تخم وفا گر به دل افشاندهاى ؟ !
صاعقهء عشق به هرجا فُتاد * نام و نشان سوخته بر باد داد
يا به دل انديشه جانان ميار * يا به زبان نام دل و جان ميار 15
پيش مياور سخن گنج را * ورنه فراموش نُما رنج را »
فارغ از اين پند چو پروانه گشت * از دل و جان بىخود و بيگانه گشت
خويش بر آتش زد و خاموش شد ! * رخت برون برد و فراموش شد !
ز مهر افروخته ( فارسى ) — صفحة 135
مساهمون: سيد على تهرانى
ص١٣٥