خويش بر آتش زد و خاموش شد
سالها پيش ملكهء انگلستان از اديبان و شاعران جهان خواسته بود در گفتوگوى « شمع و پروانه » شعر بسرايند و سخن بگويند . آن دعوت ، انگيزهاى شد كه مرحوم علّامه ، شعرى در گفتوگوى « پروانه و بلبل » بسرايند . تاريخ سرايش اين شعر به ظاهر 1320 شمسى است .
دوش به ياد دل ويران شدم * چون خطِ ايّام پريشان شدم 1
عاقبتم سينه ز غم تنگ شد * پاى شكيبايى من لنگ شد 2
شمع به دستىّ و به دست دگر * ساغر و مينا شدم از در به در 3
نيمهشب از خانه گُريزان شدم * گاهِ سحر سوى گلستان شدم
گاهِ بهار و شب مهتاب بود * خرگه گُل بود و لبِ آب بود 4
جشن بُدُ و شيوهء سرو و سمن * كرده پُر از غُلغله صحن چمن 5
بر سر هربوتهِ گلى گل زدند * پاى سمن زيور سنبل زدند
نغز نسيمى كه ز خاور وَزَد * خود لب گُل ، گُل لبِ نسرين گَزَد 6
رقصكنان نسترن و ياسمن * چنگزنان ، چنگزنان چمن
تازهعروسان چمن گرم ناز * پرده درافتاده برون جسته راز
مرغ چمن هرچه به دل راز داشت * چون نِى بىخويش در آواز داشت 7
ما بغنوديم به يك كُنج باغ * شيشه و پروانه و جام و چراغ 8
ليك دلم چون خُم مى جوش داشت * شاهد اندوه در آغوش داشت 9
بسته لب و ديده و گوش از جهان * گرم سر از تابش نورِ نهان 10
چشم و لبى را كه ز غم بسته بود * گريه گهى خنده گهى مىگشود
ديدم و پروانه به گردِ چراغ * گردد و بزمىست دگر سوى باغ