خانه هم با من ذكر مىگويند . « 1 »
12 . استاد امجد : آية اللّه طباطبائى مىفرمود : شبى در نجف ، بر پشتبام خانه ، آمادهء خوابيدن مىشدم كه مكاشفهاى برايم رخ داد و ديدم دستم و همهء اعضايم ، مىبينند و مىشنوند و همان زمان ديدم كه همهء عالم ، عالم است . « 2 »
13 . همان : هرگاه سؤالى داشتم و خدمت علّامه مىرسيدم ، قبل از اينكه پرسش را بيان كنم ، جوابش را مىفرمودند . « 3 »
14 . مهندس سيد عبد الباقى : روزى مرحوم مادرم به من گفت : « پس از مرگ من ، فلان خانم را - كه خانم شايستهاى است - به همسرى پدرتان برگزينيد . » گفتم :
« مادرجان ! زندگى و عمر ، دست خداست و كسى از آن خبر ندارد . شما چه مىدانيد [ كدامتان زودتر از ديگرى از جهان خواهد رفت ؟ ! ] » مادرم گفت : « خود پدرت گفته كه عمر من زودتر به پايان مىرسد . » و همينطور هم شد ! هنگامى كه مادرم در بستر بيمارى بود ، يك روز پدر ما به شدت نگران ، غمگين و هيجانزده بود و آرام نداشت و دائم قدم مىزد و ياد خدا مىكرد و همان روز هم ، مادر ما درگذشت و برايم روشن شد كه گفتهء پدر درست بود و از پارهاى وقايع آينده خبر داشت . « 4 »
15 . نجمة السادات ( دختر علّامه ) : زمانى در دركهى تهران بوديم كه ديدم مرحوم پدر بر سجادهء نماز مشغول عبادتاند . همان لحظه به حياط رفتم و مشاهده كردم كه ايشان در حياط قدم مىزنند . باز به اتاق رفته و ديدم همان لحظه ، سرگرم عبادتاند ! تعجب كردم كه چطور در يك لحظه ايشان در دو جا هستند ! اين مطلب را با مادرم در ميان
هامش
( 1 ) . رك به : ص 72 ، نكتهء 3 .
( 2 ) . رك به : سورهء « اسرا » ، آيه 44 و سورهء « نور » ، آيه 24 .
( 3 ) . روزنامهء جمهورى اسلامى ، 1 / 9 / 1372 ه . ش ، ص 11 .
( 4 ) . روزنامهء رسالت ، 5 / 9 / 1380 ه . ش ، ص 6 ( ناگفته نماند كه شايد مرحوم علّامه اين نكته را از برخى فرمولهاى جفرى و . . . استخراج كرده باشد ) .