عرض ارادت نزديك شده و عرض سلام و ادب كردم . آن بزرگ چند بار با سوزوگداز به من فرمودند : « آقا وجدانى ! مىدانيد امروز چه روزى است ؟ ! » عرض كردم : « بله ؛ امروز عاشوراست . » فرمودند : « مىبينى همهء دنيا ، موجودات ، آسمان ، زمين و جمادات - همه - در حال اشك خون ريختن و گريستن بر حضرت سيد الشهدا عليه السّلام هستند ؟ ! »
متعجب شده و دانستم كه ايشان خبر از حقايق هستى مىدهند . در همين حال « 1 » ، آن عظيم خم شده و سنگى از زمين برداشته ، آن را بهسان سيبى با دست از وسط شكافتند و ميان آن را به من نشان دادند . با چشمان خودم ، در ميان سنگ ، خون ديدم ! و ساعتى با بهت و حيرت غرق مشاهدهء آن بودم . وقتى به خود آمدم ، متوجه شدم كه حضرت علّامه از قبرستان رفتهاند و من در تنهايى به نظارهء آن سنگ خونينجگر مشغولم !
5 . استاد فاطمىنيا : يكى از شاگردان استاد طباطبائى مىگفت : با مرحوم علّامه كارى داشتم ؛ به خانهء ايشان رفته و در زدم ، اما كسى در را باز نكرد . هيچ كس هم در كوچه نبود و درها و پنجرههاى همسايگان ايشان هم ، همگى ، بسته بود . ناگاه شنيدم صوتى گفت :
« علّامه در قبرستان حاج شيخ است ! »
هرچه به اطراف نگريستم ، كسى را نديدم . با خود گفتم : « به قبرستان حاج شيخ ( نو ) مىروم ؛ اگر علّامه آنجا بود ، هم مطلبم را عرض مىكنم و هم درستى و راستى اين آواى ناشناس برايم روشن مىشود . »
به قبرستان كه رسيدم ، علّامه را ديدم و ايشان تا متوجه بنده شدند ، فرمودند : « دست و پايت را گم نكن ! از اين اصوات ، بسيار است ؛ گوش شنوا نيست ! »
هامش
( 1 ) . فرزند مرحوم وجدانى فخر ، پس از رحلت والد ، از اينجا به بعد داستان را چنين براى بنده مرقوم داشتهاند : « در همين حال ، با عصايى كه در دست داشتند به قلوهسنگى سنگى كه در آنجا افتاده بود ، زدند و سنگ شكافته شده و قطرهاى خون در دل سنگ نمودار شد و سپس علّامه فرمودند : " نهتنها جنّ و انس ، بلكه جمادات نيز در عزاى حسين عليه السّلام مىگريند . . . " خداوند همهء علما ، بهويژه اين دو را با سالار شهيدان محشور فرمايد » .