نداشته باشد لازم مىآيد كه غايت از خلقت چيزى باشد كه آن در تحت قدرت خدا نيست و بطلان چنين لازمى بديهى است و ناگفته پيداست كه بعثت پيامبران به هدف هدايت انسان كه منحصرا در اختيار اوست و خداوند هرگز نقشى در آن ندارد ، عملى عبث خواهد بود .
ناگفته نماند كه بحث قضا و قدر در ابتداى امر ، مسألهاى بيش نبوده ، ولى بعدا به سه مسأله اصلى تحليل شده است :
اول مسأله قضا ، كه عبارت است از تعلق اراده حتمى الهى به هرچيزى و هر پديدهاى ، و احاديث چنين امرى را اثبات مىكند .
مسأله دوم قدر است و آن بهمعنى اثبات تأثير خداوند در افعال انسان است ، و احاديث در اين زمينه هم زبان اثباتى دارند .
مسأله سوم ، مسأله جبر و تفويض است كه مفاد احاديث نفى هردو است و اثبات شق سوم و به تعبير « امر بين الامرين » ذكر گرديده است يعنى افعال بندگان نه ملك خداوند است و بس ، بىآنكه انسان كارهاى باشد و نه به عكس بلكه قدرت و توانايى انسان بر انجام كارها ، ملكى است در طول ملك خداوند و سلطنتى است در ظرف سلطنت او .
از ذكر اين نكته نيز نگذريم كه نامگذارى اين گروههاى منحرف براساس حديث صحيحى است كه از پيامبر روايت شده كه فرمودند : « قدريه مجوس اين امتند » بنابراين جبريون مفوضه را بسبب آنكه آنان منكر قدرند و روى آن حرف دارند ، قدريه خواندند و مفوضه نيز جبريون را بعلّت اثبات قدر ، قدريه نام گذاشتند .
سيرى در سيره علمى و عملى علامه طباطبايى ( ره ) از نگاه فرزانگان ( فارسى ) — صفحة 644
مساهمون: مراد على شمس
ص٦٤٤