بهنظر مىرسد اين استدلال علّامه را مىتوانيم بهعنوان يك قانون كلىتر بدين ترتيب مطرح كنيم كه : « ما هيچ دو زمانى در موقعيت وجودى خود ، در ارتباط با جهان ، در يك حالت ثابت نيستيم ، و اين دگرگونى هم معلول انگيزههاى درون ذاتى دربارهء جهانى خارج از خود مىباشد و هم معلول تأثير انگيزگىهاى جهان خارج در درون ذات » .
مثال قضيهء اوّل از همان سنخ است كه مرحوم علّامه آورده است ( گشتن به دنبال غذا در موقع گرسنگى ) و ملاك انگيزگى درون ذات نيازها و خواستههاى انسانى بطور عموم مىباشد .
مثال قضيهء دوم باز از همان مقوله است كه علّامه آورده است ( فرار از عامل خطر كه در بيرون از ماست ) . سپس علّامه طرز تفكرات عرفا و بعضى از حكما و همچنين ارباب اديان را ( كه اين گروه اخير در عدهاى از مسائل به وحى متكى هستند ) از مكتب ايدهآليسم نفى مىكند و اين نظر ايشان كاملا درست است ، زيرا آن دسته از حكما و عرفاء كه از راه كشف و شهود ، سراغ فهم واقعيت را داراى دو رويه يا دو سطح يا دو بعد مىدانند كه يكى از آندو متعلق حواس و ديگر ابزار شناخت است و دومى اصول و مبادى عالى واقعيت و رازهاى پشت پردهء واقعيتهاى محسوس است كه در اعتقاد آنان ، راه وصول به آنها ما فوق حواس و عقل نظرى جزئى است و اصالت را از آن همان اصول و مبادى عالى و رازهاى پشت پرده محسوسات مىدانند . مگر مولوى و امثال ايشان از واقعيتگراهاى سر سخت نيست ؟ ايشان نه تنها به ادعاى وجود واقعيت فى نفسه معتقد مىباشند ، بلكه با استناد به مثال فيل در خانهء تاريك و مورچگانى كه با اختلاف مراتب
سيرى در سيره علمى و عملى علامه طباطبايى ( ره ) از نگاه فرزانگان ( فارسى ) — صفحة 579
مساهمون: مراد على شمس
ص٥٧٩