جريان تكاملى فلسفه تا زمان ملاعلى زنوزى و سبزوارى كه از مسير صدر المتألّهين مىگذرد ، داراى هردو بعد بوده است :
بعد طرح نظريه و بعد دفاع از آنكه قطعا تحقيق در آراء و عقايد گذشتگان و اثبات و نفى و نقض و ابرام دربارهء آنها را دربر داشته است . آنچه هست ، اين است كه فلاسفه و حكماى مسلمين در مشرقزمين يك روش تأويلى در نظريات ديگران دارند و دو نوع انتقاد مىكنند :
نوع يكم - انتقاد بطور مستقيم ، بدين ترتيب كه نخست نظريهء مورد انتقاد را بيان مىكنند و سپس يا از طريق نقض و يا از طريق اعتراض به مقدمات و يا استنتاج ، و گاه باهمهء طرق مزبور نظريهء مورد انتقاد را رد مىكنند .
نوع دوم - انتقاد بطور غيرمستقيم و آن عبارت است از بيان نظريهاى كه صاحبنظر آن را حق و صحيح مىداند و در بيان اين نظريه شرح و توضيح و تفصيل را بهنحوى برگزار مىكند كه ناظران آگاه از نظريهء مخالف ، اعتراض و انتقادى را كه در آن شرح و توضيح و تفصيل نهفته است ، دريافت مىكنند .
امّا مسألهء تأويل كه گاهى اصطلاح توجيه و تفسير را هم دربارهء آن به كار مىبرند ، چنين است كه شخص محقق به احتمال اينكه مقصود صاحبنظر از كلمات و اصطلاحاتى كه در بيان نظريهء خود به كار برده است ، روشن نيست و مقصود وى بيان يك حقيقت صحيح و قابل قبول است ، دست به تأويل و توجيه مىزند . اين روش در آن موارد كه امكانپذير است ، بسيار مفيد است زيرا :
اولا - همين مسأله كه گاهى واقعا يك صاحبنظر از بيان مقصود حقيقى خود با كلمات و اصطلاحات مناسب ناتوان مىگردد و با نظر به عظمت استعداد
سيرى در سيره علمى و عملى علامه طباطبايى ( ره ) از نگاه فرزانگان ( فارسى ) — صفحة 569
مساهمون: مراد على شمس
ص٥٦٩