اصول و مبادى ماوراى طبيعت را در جهانبينىهاى خود مطرح مىنمايند ، فراوانند .
ثانيا ، آنچه از قرن هفده به اين طرف بعضى از متفكران مغربزمين آگاهانه يا ناآگاهانه انجام دادهاند ، تفكرات فلسفى را منهاى روحانيت و حقايق ماوراى طبيعى بجريان انداختهاند ، در حقيقت در بعد معينى از دستگاه هستى كه جنبهء طبيعى آن است و با وسائل مشخصى مانند حواس و آزمايشگاهها ، به فعاليت پرداختهاند . اين نوع جهانبينى تا آنجا كه سروكارش با موضوعات عينى محض باشد روش علمى خواهد بود و نه فلسفى ، و جهانبينى همين روش چنان كه در مطلب دوم خواهيم ديد كاروان دانش محض را از اوايل قرن دوم تا نيمههاى قرن پنجم هجرى در جوامع اسلامى به راه انداخت .
و من گمان نمىبرم كه اگر آنان مورد سؤال قرار مىگرفتند كه چرا در جهان بينى ديدگاه محدودى را انتخاب كردهايد و به چه دليل واقعيتها را در آنچه حواس و آزمايشگاهها نشان مىدهند محصور و محدود ساختهايد ؟ چنين پاسخ مىدادند كه واقعيتها بطور مطلق همين مسائل است كه ما مطرح مىكنيم و وسائل معرفت دربارهء انسان و جهان همين آزمايشگاه و حواس است . وانگهى ، اگر بعضى از متفكران مغربزمين چنين ادعايى را بيان كنند ، قطعا هيچ دليل منطقى و علمى تأييدشان نخواهد كرد .
ثالثا ، طبيعتگرايان و متفكران تحققى مغربزمين نبايد به جهت ناراحتى و قهر شديدى كه از اصحاب اسكولاستيك ( حكمت مدرسى ) دارند ، خود را از داشتن فلسفهء شامل و جهانبينى سيستماتيك و كلى محروم سازند . اما امروز
سيرى در سيره علمى و عملى علامه طباطبايى ( ره ) از نگاه فرزانگان ( فارسى ) — صفحة 563
مساهمون: مراد على شمس
ص٥٦٣