مىنمودند ، ولى سرانجام اشكال بر طرف نمىشد زيرا با فرض قبول همه آن مبانى اين سؤال مطرح است كه پيوند بين دو جهت يك متحرك و ارتباط ميان دو چهره يك شىء و ربط بين دو حالت يا وجهه و مانند آن براى يك چيز چگونه توجيه مىشود و اگر چيزى از آن جهت كه ثابت است به مبدأ ثابت ارتباط داشته و فيض را دريافت كند و از آن جهت كه متغير است واسطه دريافت تدريجى فيض براى امور متغير و مادى باشد ، آيا اين دو جهت در طول يكديگرند يا نه و اگر در طول علل نباشد كه وساطت معنى ندارد و اگر در طول علل باشند و خود آنها نيز در طول يكديگر باشند پيوند ميان اين چهره متغير باآن چهرهء ثابت يك شىء چطور حل مىشود ، ليكن مبناى حركت جوهرى بهاين سؤال و مانند آن پاسخ داد و آن اينكه حركت از آن جهت كه حركت است يعنى تغيير است هيچ ارتباطى با ثابت ندارد و در طول علل نيست و متعلق جعل علت نمىباشد و معلول چيزى نيست زيرا حركت ذاتى موجود مادى است و هرچه در جهان عليت قرار دارد - خواه علّت و خواه معلول - وجود است و لوازم ذاتى آن وجود در سلسله علل نيست ، بنابراين آنچه را كه مبدأ ثابت مىآفريند اصل وجود شىء مادى است و آنچه لازم ذاتى اين وجود مادى بوده و از حريم مجعول ذاتى بودن بيرون مىباشد همانا تغيير و سيلان او است .
پس ثابت و سيال دو حلقه از يك رشته خاص بهنام سلسلهء طولى علل نيستند بلكه آنچه در اصل سلسلهء طولى قرار دارد وجود علّت و نيز وجود معلول است نه سيلان او ، و آنچه بهنام تغيير و حركت ناميده مىشود لازم ذاتى يكى از حلقههاى اين سلسله است نه خود از حلقات آن سلسله باشد . و همين تحليل
سيرى در سيره علمى و عملى علامه طباطبايى ( ره ) از نگاه فرزانگان ( فارسى ) — صفحة 538
مساهمون: مراد على شمس
ص٥٣٨