ولى بنابر حركت جوهرى تغير در متن طبيعت محقق است ، در نتيجه حدوث زمانى نيز در عين طبيعت و متن وجود خارجى ماده و طبيعت محقق خواهد بود .
سوم : طرح مسأله حركت در فلسفه اولى به عنوان بحث از يكى از درجات وجود و نحوهء هستى ، نه طرح آن در علم طبيعى به عنوان يكى از پديدههاى عارض بر جسم طبيعى و اين خود موجب نتايج فراوان ديگر است .
چهارم : جسمانية الحدوث و روحانية البقاء بودن روح كه نيز يكى از مباحث عميقى است كه با حركت جوهرى پيوند ناگسستنى دارد و هم باآن مبنا بهتر درك مىشود و هم زمينه تحقق آن را نيز فراهم مىكند .
پنجم : حركت عالم بهسوى علم و نيل به معلوم بر خلاف آنچه مشهور بين حكماء بود كه صورتهاى علمى بهسوى عالم منتقل شده و درجات تجرد را يكى پس از ديگرى طى مىكنند .
ششم : ارجاع محمولات بالضميمه به خارج محمول ، زيرا در اعراض ذاتى و خواص طبيعى ، مادّه قوهء همه آنها را دارا است و با تحول ذاتى در نهاد دارد شكوفا مىشود و چيزى از خارج آنها ضميمهء آنها نخواهد شد بلكه از صميم و درون آنها برمىخيزد و اين تحليل نه مستلزم پيچيدن بساط مقولات دهگانه مىباشد بلكه با حفظ آنها نيز قابل پذيرش است .
هفتم : وقوع حركت در حركت ، زيرا اعراض تابع جوهر و قائم به وجود آن مىباشند و چون جوهر سيال است ، توابع آن نيز داراى حركت تبعى نه عرضى خواهند بود ، يعنى اعراض واقعا به تبع جوهر حركت دارند و چون در خود آن اعراض نيز حركت يافت مىشود پس داراى حركت ديگر خواهند بود ، يعنى
سيرى در سيره علمى و عملى علامه طباطبايى ( ره ) از نگاه فرزانگان ( فارسى ) — صفحة 536
مساهمون: مراد على شمس
ص٥٣٦