تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادنامه علامه طباطبائى ( فارسى ) — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١
كنندهء مجموع و كل هستى بوده باشد ، مىكوشد . اين تفاوت هم كه ميان فلسفهء شرق و غرب گفته شده است ، صحيح نيست ، زيرا اولا روش تجزيه‌اى بعضى از متفكران مانند راسل كه مىگويد : « من تنها يك برچسب دارم و آن آتميست منطقى است » در غرب بروز كرده است . هستى مغز هيچ انسان متفكر را رها نمىسازد . اصلا مگر مىتوان بدون درك و دريافت مفاهيم و اصول كلى دربارهء كل جهان ، مكتبى را بوجود آورد ؟ ! حتى آن طرز تفكراتى كه در مغرب زمين مىخواست با طبقه - بندى علوم و متدولوژى فلسفه را جنبهء تحققى بدهد ، با بروز متفكران فلسفى پس از طرز تفكر مزبور ، با شكست مواجه شده است . مقصود از شكست يعنى ناتوانى متدولوژى از تفكرات جهان‌بينى فلسفى . وايتهد و ماكس‌پلانك و امثال اينان پس از طرح متدولوژى به صحنهء جهان‌بينى كلى وارد شده‌اند . اگر در آن قانون گذشته دقت كنيم به اين نتيجه خواهيم رسيد كه آن انگيزه كه براى پيشنهاد متدولوژى دست به كار شده بود ، از دور ساختن مفاهيم و اصول كلى تجريدى و پيش‌ساخته از قلمرو علوم كه قابل بررسىهاى عينى است ، ناشى شده است ، همان‌انگيزه در هردو اقليم وجود داشته و براى مشخص ساختن آن گروه از مسائل معرفتى كه نياز به مشاهده و تجربه دارد ، در همهء مغزهاى متفكر وجود دارد ، نه اختصاصى به غرب دارد و نه به شرق و نه مخصوص ديروز يا امروز و يا فردا است . آنچه در اين مورد به فراموشى سپرده مىشود اينست كه آيا دوشادوش آن واقعيات عينى محسوس كه با حواس و ابزار شناخت قابل بررسى است ، مسائل ديگرى نيز براى انسانها مطرح است يا نه ؟ به‌عنوان مثال : با اعتقاد جزمى به آن مسائل عينى آيا اين مسأله مطرح است كه واقعيت عينى بىنهايت است يا متناهى و درصورتىكه متناهى است ، آيا محدود است يا