و مخصوصا مخالفتى كه اخيرا مىشود ضديت با تفكر است . اين منطقهاى جديد با اينكه نحوى از فلسفه و صورتى از آنست جاى فلسفه را گرفته و براى هيچ فلسفهء ديگرى جا باقى نمىگذارد .
درواقع اين منطقها به دورهاى از تاريخ غرب تعلق دارد كه دوران غفلت و اعراض از تفكر است . آيا نبايد در مقابل اينها از فلسفه بهعنوان تفكر دفاع كرد ؟ تحقيق در باطن و حقيقت اين ضد فلسفهها كه البته بدون رجوع به فلسفه ميسر نيست ، شايد ما را به فلسفه به معنى حب دانائى برساند .
در باب سه حوزهء فكرى مذكور ، اين سوءتفاهم پيش نيايد كه در هرحوزهاى صرفا به رد يك ايدئولوژى مىپرداختهاند و هم و غم ديگرى نداشتهاند . مثلا نبايد تصور شود كه آقاى طباطبائى و شاگردان ايشان كارى جز رد ماركسيسم نداشتهاند .
هرردى اگر جدى باشد مسبوق به اثبات است . در حوزهء درس و بحث و تعليم و تربيت آقاى طباطبائى هم قواعد شريعت اسلام ( بيشتر توسط قواعد فلسفه ) اثبات مىشد منته اشتغال به فلسفه ايجاب مىكرد كه به مدعيان فلسفى و شبه فلسفى پاسخ بگويند .
چنان كه اهل كلام نقلى هم به تناسب علم و علائق خود تذكر به معارف و مآثر ائمه و اولياء دين را وجههء همت خود قرار دادند و با هرچيزىكه مخالف تعاليم اهلبيت بود مخالف بودند و البته در تشخيص خطر و خطر درجهء اول با طوايف ديگر اختلاف سليقه داشتند و به ناحيهء خاصى التفات بيشتر مىكردند . اما در حوزهء سوم مقابله با كفر شايع كه گاه بىپرده ظاهر مىشد و زمانى نقاب نفاق به صورت داشت و دارد وجههء همت قرار گرفت .
هيچيك از اين سه حوزه براى اين به وجود نيامد كه در نزاعهاى عصر حاضر وارد شود و به رقابت با ايدئولوژيها برخيزد و جانب اين يا آن گروه و فرقه را بگيرد بلكه انحاء سعى علمى و عملى براى حفظ دين و تمهيد مقدمه و تجديد عهد دينى در عالمى بود كه
يادنامه علامه طباطبائى ( فارسى ) — صفحة 52
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص٥٢