نگذارد و به رد و ايراد آن استنباطها نپردازد . بهرحال رد منطق خود نوعى منطق است اما پرسش از مبادى منطق و حدود آن چيز ديگر است . وقتى كسانى بىعقلى را رواج مىدهند ناگزير بايد از عقل دفاع شود و اگر متجدد سطحى به نام عقل تفكر را نفى كند بايد ته بودن و بىمقدارى عقلش را نشان داد . بايد نشان داد كه وهابيت و كسرويت و اباحه و عرفان اباحى و ماترياليسم و . . . از كجا آمده و چگونه انتشار يافته و راه مقابله با اينها چيست ؟
ولى گمان مىكنم كه اگر حقيقت اين چيزها روشن شود به مقابله هم نيازى نداريم بلكه مثل برف آب مىشود و به زمين مىرود . از آنجا كه صاحبان اين افكار احيانا به نام فلسفه سخن مىگويند لااقل براى بىاثر ساختن سلاحشان بايد به فلسفه متوسل شد و مخصوصا وقتى به نام علم و تمدن و منطق با فلسفه مخالفت مىكنند براى اينكه حق را به حقدار بدهند ، بايد متذكر شوند كه آنچه امروز علم و تمدن و منطق جديد خوانده مىشود فرزند فلسفه يا صورت فرتوت آنست و عيب است كه فرزند حرمت مادر را نگاه ندارد .
پس نظر من اين نيست كه از هرچه نام فلسفه دارد ، دفاع كنم ؛ اى بسا كه به نام فلسفه با تفكر و حتى با فلسفه به معنى جدى آن مخالفت مىشود . كسانى مثل راسل و منطقيان جديد شهرت و عنوان فيلسوف دارند و اين شهرت را از ضديت با فلسفه به دست آوردهاند . در عصر حاضر مخالفتهائى كه با فلسفه مىشود از ناحيهء ظاهريت و ظاهرپرستى است و البته ظاهربينان متشرعنما و خوارج زمانه گرچه با تفكر و حتى با فلسفه مخالفت دارند اما در مخالفت خود چيزى ندارند كه بگويند و به اين جهت بعضى از ايشان هم به پناه غربيها و غربزدگان مىروند و الفاظ ايشان را تكرار مىكنند . اما مخالفتى كه در غرب با فلسفه مىشود نه فقط عنوان دفاع از ديانت ندارد بلكه در عينحال مخالفت با دين است . به عبارت ديگر مخالفتى كه در غرب با فلسفه شده است
يادنامه علامه طباطبائى ( فارسى ) — صفحة 51
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص٥١