مثل علامه طباطبائى درعينحال از دين و فلسفه دفاع مىكنند .
شايد دفاعى كه ابن رشد و اتباع او از ديانت كردند عملا به سود اسلام نبود اما آنها دفاع از دين نكردند بلكه درصدد توجيه فلسفه بودند . مىگويند كه عقل با شرع معارضه ندارد . اين سخن خيلى كلى است ، عقل معانى مختلف دارد ؛ حتى اگر عقل را عين منطق بدانيم از آنجا كه اكنون ديگر با يك منطق سروكار نداريم بلكه منطقها وجود دارد عقل بازارى و عقل در فلسفه جديد با عقل قديم متفاوت مىشود . منطق ارسطو مدخل تمام فلسفهها تا دورهء جديد بود و از آن زمان روشها و منطقهاى ديگر به وجود آمد و روش و منطق در آثار كانت و هگل عين فلسفه شد و وقتى فلسفه در اروپا انحطاط پيدا كرد ، فلسفه به منطقهاى ظاهربينى مبدل گشت . عقلى كه كارناپ و راسل و اشباه ايشان از آن دم مىزنند ضد دين است . عقلهاى ديگر هم از سنخ عقلى كه فىالمثل در كتاب اصول فقه از آن ياد مىشود نيست . پس چگونه و چرا بايد از فلسفه دفاع شود ؟ از فلسفه بهعنوان تفكر بايد دفاع شود و اين دفاع معارضه با تمام چيزهائى است كه تفكر را نفى مىكند . البته از فلسفه در مقابل ظاهربينى بايد دفاع كرد ، حتى اگر اين ظاهربينى به نام علم باشد ؛ زيرا كسانى حتى زير پوشش نام علم با تفكر مخالفت مىكنند و ظاهربينى را رواج مىدهند . اما به نام معنويت و حكمت معنوى هم با فلسفه مخالفت شده است .
فلسفى خود را ز انديشه بكشت * گو به دو كو را سوى نور است پشت
يا :
فلسفى كو منكر حنانه است * از حواس اوليا بيگانه است .
مولوى و عطار شديدترين مخالفتها را با فلسفه كردهاند