تعلق دارد . ولى ماركس در قياس با فرد فرد سوفسطائيان منطقزده و علمزده قوىتر و خطرناكتر بود .
آقاى طباطبائى هم قصد دفاع از اسلام داشت و به اين جهت سعى كرد در اساس ماترياليسم ديالكتيك كه معارض با ديانت است خلل وارد سازد . فعلا نمىتوانيم به جزئيات اين معانى بپردازيم بلكه مقصود اين بود كه بگوئيم آقاى طباطبائى چگونه با همت و تعلق خاطر يك حوزهء فلسفه تأسيس كرد و صورتى از فلسفه را كه با تبليغات تعليم و ترويج مىشد مورد نقادى قرار داد . در اين وادى آقاى طباطبائى همراه و همكار بزرگى مثل آقاى مطهرى داشت كه هردو عالمانه و محققانه به نقادى ماركسيم پرداختند .
اين مقدمات با « دفاع از فلسفه » چه مناسبت دارد ؟ و اگر مناسبتى داشته باشد چگونه بايد از فلسفه دفاع كرد ؟ و در مقابل چه چيزى بايد از آن دفاع شود ؟ مخالفان فلسفه چه كسانى بودند و هستند ؟ وقتى تصور دفاع از فلسفه مىكنيم لا بد خصم و خطرى هم درنظرمان هست اكنون ما با كدام مخالف طرف هستيم و از فلسفه در مقابل چهكسى و چه چيزى دفاع مىكنيم ؟ آيا در مقابل وحى بايد از فلسفه دفاع كرد ؟ فلسفه در حد خود نحوى كمال است ولى آيا جائى كه فلسفه نيست كمال هم نيست و بايد بوجود آيد تا نقص مرتفع شود ؟ مقصودم اين نيست كه بگويم آيا بين وحى و فلسفه تقابلى وجود دارد يا ندارد اين بطور كلى يك بحث طولانى دو هزارساله و در تاريخ ما بحث هزارساله است ، وقتى مردى مثل آقاى طباطبائى را مىبينيم كه در تمام عمر به فلسفه مىپردازد و درعينحال ذكر و فكرش دفاع از دين است ، فكر مىكنم كه حداقل در وجود اين مرد بين وحى و فلسفه به نحوى جمع شده بود و اين خود مسألهاى قابل تأمل است كه اگر حقيقة بين وحى و فلسفه تعارض وجود دارد چرا مردانى
يادنامه علامه طباطبائى ( فارسى ) — صفحة 47
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص٤٧