تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادنامه علامه طباطبائى ( فارسى ) — صفحة 45

مساهمون:

ص٤٥
باشد . اما اگر فلسفه را به معنى تعلق خاطر به دانائى بدانيم در مقابل ميزوسوفى
Misosophie
كه دشمنى با دانائى است قرار مىگيرد و معلوم نيست كه گرگياس و پروتاگوراس به اندازه بعضى سوفسطائيان جديد كه خود را فيلسوف مىدانند ميزوسوف بوده باشند . اكنون اگر سفسطه در زبان آقاى طباطبائى را به معنى ميزوسوفى بدانيم نه فقط ماركس بلكه بسيارى از فيلسوفان و فيلسوف‌نمايان دورهء جديد و مخصوصا كسانى كه خود را رئاليست هم مىدانند در اين گروه سوفسطائى قرار مىگيرند ، مخصوصا اگر رئاليسم را به معنى اصالت وجود فرض كنيم كه ظاهرا آقاى طباطبائى هم به اين معنى بىنظر نبوده‌اند ، تنها ماركس نيست كه در مقابل فلسفه است . شايد آقاى طباطبائى حس كرده بودند كه ماركس از جملهء مظاهر مذهب اصالت بشر است و مذهب اصالت بشر عين ميزوسوفى است . اما بيان صريح آقاى طباطبائى است كه سوفسطائيها منكر وجودند و حال آنكه فلسفه اثبات وجود است و با اين ميزان در باب فلسفه و سفسطه حكم مىكنند . به عبارت ديگر ملاكى كه درنظر دارند اينست كه در فلسفه حقيقت مطابقت با خارج است و اين معنى درنظر بسيارى از فلاسفهء اروپائى مقبول نيست ، حقيقت مطابقت چه چيز با چه چيز است ؟ ! ايشان پس از ذكر نام باركلى و شوپنهاور به‌عنوان كسانى كه منكر مطابقتند به ماركس مىپردازند مىدانيم كه ماركس هم حقيقت را مطابقت نمىداند . ماركس ماترياليست است و علم را هم مادى مىداند اما معتقد نيست كه علم مطابق با خارج است و مخصوصا از اين حيث فوئرباخ را ملامت مىكند و حتى گاهى مطلب را به صورتى ادا مىكند كه گوئى هنوز از ايده‌آليسم هگل خارج نشده است ! به نظر ماركس علم از خارج گرفته شده ولى مطابق با خارج نيست بلكه علم مادى است و ماده با فعاليت مناسبت
يادنامه علامه طباطبائى ( فارسى ) — صفحة 45 | مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى