آغاز كتاب روش رئاليسم ، فلسفه را در مقابل سفسطه مىگذارند ، ماركسيسم را هم نوعى سفسطه مىدانند و آن را در ذيل سفسطه قرار مىدهند مستند آقاى طباطبائى صرف تظاهر ماركس و اتباع او به مخالفت با فلسفه نيست بلكه اجمالا توجه كرده بودند كه ماركس عالم را تابع آدم و آدم را صورتبخش موجودات و و مادهء موجودات را شرط اين صورت بخشى يا به اصطلاح مادهء فعاليت يا تصرف آدمى مىدانست « 1 » .
ماركس گفته بود فلاسفه عالم را تفسير كردهاند ، اكنون وقت آن رسيده است كه بشر عالم را تغيير دهد . پس به نظر او ماركسيسم نحوى گذشت از متافيزيك ( فلسفه به معنى خاص لفظ ) است . آقاى طباطبائى در اين بيانات معارضه با فلسفه و خلط مراتب مىديد و باتوجه به اينكه ماركس علاقهاى به اثبات وجود موجودات نداشت رأى او را با سفسطه تطبيق مىفرمود .
سفسطه به يك اعتبار بر دو قسم است : يكى سفسطهء قبل از فلسفه و ديگرى سفسطهاى كه در منطق آمده است . توجه بفرمائيد كه چطور آقاى طباطبائى فلسفه را در مقابل سفسطه گذاشتهاند و حال آنكه سفسطه يكى از صناعات خمس در كتاب انالوطيقاى ثانى منطق است . برطبق كتاب صناعات خمس ، سفسطه در ظاهر شبيه به برهان است ؛ اما اساس برهان را ويران مىكند . به عبارت ديگر سفسطه چيزيست كه صورت ظاهرش برهان است و حقيقتش برهان نيست . اگر بگويند فلسفه برهان و برهانى است مىتوان گفت كه سفسطه در مقابل آن قرار دارد ؛ اما دقت كنيم كه قبل از آنكه منطق تدوين شود ، سوفيسم پيدا شده بود و افلاطون و ارسطو فلسفه را با منطق در بحبوحهء شهرت سوفسطائيان تأسيس كردند .
اكنون ببينيم وقتى آقاى طباطبائى فلسفه را در مقابل سفسطه
هامش
( 1 ) - تزهاى اول و دوم ماركس دربارهء فوئر باخ مؤيد اين معنى است . مخصوصا ماركس در تز دوم بحث و نظر صرف و تفكر مستقل از عمل را مسألهء قرون وسطائى مىداند .