تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادنامه علامه طباطبائى ( فارسى ) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠
نمىباشد . زيرا معنى سومى كه بتوان آن را واسطه ميان موجود و معدوم به‌شمار آورد در ميزان منطق و خرد قابل تصور نمىباشد « 1 » . اكنون اگر آنچه انسان از اين قضيه ادراك مىكند با صورت دوم از صورت‌هاى سه‌گانه منطبق باشد ، لازمهء آن تعطيل عالم و عدم وابستگى آن به مبدء خود مىباشد ، ولى اگر آنچه انسان از اين قضيه ادراك مىكند با صورت سوم كه آخرين فرض از فرض‌هاى سه‌گانه است منطبق باشد ، لازمهء آن جز تعطيل عقل از هرگونه ادراك چيز ديگرى نيست . به اين ترتيب بايد گفت اگر اين قضيه يك قضيه‌ى منطقى به‌شمار مىآيد ، معنى آن تنها با صورت اول منطبق بوده ، هيچ معنى ديگرى از آن مستفاد نمىگردد . زيرا فرض معنى دوم مستلزم تعطيل عالم از مبدء و فرض معنى سوم مستلزم تعطيل عقل از ادراك خواهد بود . اين استدلال نه تنها درمورد اشتراك معنوى وجود جارى است و صحت اطلاق آن را بر خداوند اثبات مىكند ، بلكه در مورد اشتراك معنوى همهء صفات كماليهء خداوند نيز جارى است . بطور مثال ، وقتى گفته مىشود : خداوند عالم است . قضيه‌اى تشكيل مىشود كه معنى آن به حسب احتمال عقلى از يكى از فرض‌هاى سه‌گانهء مزبور بيرون نيست . اكنون اگر كسى از عالم بودن خداوند كشف اشياء و حضور معلوم نزد عالم را اراده نمايد ، ناچار بايد گفت صفت علم به همان معنى كه دربارهء انسان صادق است دربارهء خداوند نيز صادق است . ولى اگر كسانى يافت شوند كه از عالم بودن خداوند كشف اشياء و حضور معلوم نزد عالم را اراده نكنند ، ناچار
هامش
( 1 ) - گروهى از معتزله ميان موجود و معدوم واسطه قائل شده ، و نام آن را « حال » گذاشته‌اند .