راه شناخت هرچيزى آنست كه او را به مقومهاى درونى يا قيمهاى بيرونى او بشناسيم و اگر چيزى داراى سبب بود بهترين راه شناخت او آشنا شدن با علت او است . زيرا علم به علت سبب علم به معلول مىباشد بلكه معلول را جزء از راه علت نمىتوان شناخت « ذوات الاسباب لا تعرف الا باسبابها » 96 .
شناخت چيزى از راه شناخت ضد يا مقابل ديگر او يك شناخت حقيقى نبوده و در اقامهء برهان بر او تأثيرى ندارد و اينكه گفته مىشود « تعرف الاشياء باضدادها » يك سخن جدلى است نه برهانى . يعنى در شناختهاى جدلى مىتوان با كمك شناسائى مقابل به شناخت مقابل آن پىبرد . ولى همين شناخت جدلى در خصوص محدودهء تقابل است نه برتر از سطح تقابل 97 باتوجه به اين نكته در شناختهاى جدلى كه در معرفت مقابل استمداد مىشود لازم است آن مقابلى كه از شناخت او در معرفت مقابل وى استمداد مىشود بايد مقابل وجودى باشد نه عدمى . زيرا از امر وجودى مىتوان به شناخت امر وجودى ديگر يا به معرفت امر عدمى پىبرد . ولى اگر آن مقابل امر عدمى بود شناخت او توسط معرفت امر وجودى خواهد بود .
زيرا چيز عدمى را نمىتوان بدون استمداد از يك امر وجودى شناخت تا چه رسد به اينكه معرفت او را وسيلهء شناخت امر وجودى قرار داد ؛ زيرا مفهوم عدم و عدمى را از نبود وجود و امر وجودى انتزاع مىكنيم .
بنابراين در شناخت هدايت نيازى به شناخت ضلالت كه يك امر عدمى است نخواهد بود بلكه شناسائى ضلالت به كمك شناخت هدايت ميسور است ولى قبل از آنكه از معرفت هدايت در شناخت ضلالت استمداد شود لازم است به يك نكتهء اساسى توجه كرد و آن اينكه محدودهء تقابل هدايت و ضلالت كجاست ؟
آيا هدايت مطلقا و در همهء اقسام و به همهء معانى مقابل دارد كه
يادنامه علامه طباطبائى ( فارسى ) — صفحة 252
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص٢٥٢