مطرح مىشود . مثلا مىفرمايد :
« أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ أَمْ هُمُ الْخالِقُونَ ، أَمْ خَلَقُوا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بَلْ لا يُوقِنُونَ »
. اين نوعى استدلال است كه عميقترين استدلالات است منتها جواب آن را از طرف مخاطب مىخواهد . اى بشر آيا بدون علت خلق شدى ؟ آيا خودت خالق خود بودهاى ، جوابت چيست ! ؟
ابراهيم عليه السّلام وقتى شب فرا مىرسد و ستارهاى را در آسمان مىبيند مىگويد : اين خداى من است ، و وقتى آن افول و غروب مىكند مىگويد من غروبكنندگان را دوست ندارم :
« فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ »
. در مقابل ماه و خورشيد هم قرار مىگيرد فكر مىكند آندو خداى او هستند و وقتى غروب مىكنند مىفرمايد : غروبكنندگان را دوست ندارم :
« فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً قالَ هذا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ »
،
« فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبِّي هذا أَكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قالَ يا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ »
. و بعد مىفرمايد :
« إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ »
. چرا من توجهم را به پديدهها معطوف كنم توجه من به پديدآورنده است . چرا در مقابل مخلوقات و بندگان خم بشوم و آنها را معبود خود بدانم ، من در مقابل خالق و فاطر آنها كرنش مىكنم . ملاحظه مىفرمائيد كه قدم به قدم استدلال است و راه را نشان مىدهد . در الهيات بمعنى الاخص مىفرمايد :
« أَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ »
.
و يا اشاره به فطرت كرده و به موجودات اشاره مىنمايد :
« سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الْآفاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ »
.
شيوهاى كه قرآن بدان مىپردازد شيوهاى است كه با اعماق دل انسان سروكار دارد و شيوهاى است كه از جان انسان سؤال مىكند و جوابش را از فطرت انسان مىگيرد .