نتيجهء ديگرى كه از تعريف حركت مستفاد مىشد اين است كه حركت از حالت قوه و كمال به ضعف معنا ندارد زيرا حركت خروج از قوه به فعل است و فعل كمال است ؛ پس وقتى چيزى به فعليت رسيد نمىتواند حركت تضعفى ، يعنى از شدت و قوت رو به ناتوانى و ضعف ، داشته باشد ؛ بنابراين نمىتوانيم حركت غير اشتدادى داشته باشيم .
علاوه بر نتايج فوق ، نتايج ديگرى كه مبتنى بر مسألهء حركت است گرفته مىشود . اما اگر مفهوم ارزشى بودن كمال و اينكه قوه و فعل دو مفهوم نسبى هستند ، و كمال در فعليت و نقص در قوه نخوابيده بلكه ممكن است قوه كامل و فعل ناقص و يا بالعكس باشد ، خوب فهميده شود چهرهء بحث به كلى عوض مىشود .
مسألهء ديگرى كه به نظر بنده در فلسفه داراى اهميت زيادى است ، دربارهء كلمهء ماهيت است . كلمهء ماهيت از كلماتى است كه بسيار غلطانداز است و تاكنون موجب نزاعهاى زيادى در فلسفه شده است .
در توضيح معنى « ماهيت » و « وجود » بايد بگويم كه گاهى مىگوئيم : اين دفترچه ، يا اين ميكرفن هست ، اين مداد ، يا اين در هست ، و كلمهء هست را درمورد همه به كار مىبريم .
ولى گاهى مىگوئيم : دفتر هست ، ساعت هست ، ميكرفن هست ؛ يعنى ابتدا دفترى ، ساعتى ، و يا ميكرفنى را تصور مىكنيم و بعد هستى را بر آن حمل مىكنيم . در اينجا دو مفهوم جداگانه داريم :
يكى مفهوم « هستى » و ديگرى دفترچه ، ميكرفن ، ساعت و غيره ، چيزهائى را كه در برابر هستى قرار مىگيرند « ماهيات » مىناميم كه گاهى هم لفظ « مفهوم » بر آنها اطلاق مىشود . گاهى هم كلمهء ماهيت براى ذات و واقعيت شىء استفاده مىشود . در اين صورت ، ماهيت ، چيزى در برابر هستى و وجود نيست بلكه آن عين
يادنامه علامه طباطبائى ( فارسى ) — صفحة 182
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص١٨٢