آيا هميشه فعليت را مىتوان براى قوه كمال حساب كرد يا خير ؟
در اين مورد مثال قبلى را مجددا تكرار مىكنيم : اين هسته استعداد درخت شدن را دارد ، درخت شدن فعليتى است براى هسته و نتيجهبخش است چون وقتى به صورت درخت درآمد مثمرثمر است و ميوه مىدهد ؛ اما همان درخت وقتى در حالت سرسبزى و شكوفائى است مىگوئيم : آن درخت استعداد يا قوهء خشك شدن و سوختن و خاكستر شدن را دارد . حال خشك شدن خوب است يا بد ؟ از لحاظ ارزشى خوب نيست ، بلكه نقصى را به همراه دارد . بنابراين فعليت را همواره در برابر قوه مقايسه مىكنيم . قوه كه به فعليت مىرسد ممكن است آن فعليت مرحلهء تماميت و كمال قوه باشد و ممكن است مرحلهء نقص باشد ؛ مثل اينكه درخت بارور بسوزد و خاكستر شود .
پس قوه و فعل دو معنى اضافى و نسبى هستند . وقتى دو اصطلاح « قوه » و « فعل » بدين صورت برايمان روشن شد تعريف حركت را بررسى مىكنيم ، و درنتيجه مىبينيم تعريفى را كه در اول بحث مطرح كرديم بايد به كلى كنار بگذاريم .
آنچه مستلزم آن تعريف بود اين بود كه موجودات همه رو به كمال هستند زيرا حركت عبارت بود از خروج تدريجى از قوه به فعل . اگر ما موجودات را مخلوق خدا دانسته و بگوئيم عالم خلقت هدف و غايت دارد ، چنانچه خداوند فرموده است :
« ما خَلَقْنَا السَّماءَ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما باطِلًا »
( ما هيچچيز را بيهوده نيافريدهايم و موجودات غايت خير دارند ) . ما از ديد قرآنى مىگوئيم همهچيز رو به كمال مىرود ، و اين معنا را هم از تعريف حركت ، به دست نياوردهايم . بعلاوه ثابت كرديم كه آن فعليتى كه در تعريف حركت ، كمال بود ، همهجا كمال نيست و حتى در جائى نقص است . حركت براى موجود كمال اول است و براى موجود بالقوه من حيث انه بالقوه ، يك معناى ارزشى است .