باعث شده كه در فلسفهء غرب و شرق اشكالاتى بوجود بيايد ؛ شايد جنجالها و كشمكشهاى متفكران بر سر اين است كه مفاهيم خوب روشن نشده است . اگر محل نزاع خوب تحرير شود و مرادمان از الفاظ به خوبى مشخص گردد ، از همان ابتدا اجتهاد خود را نموده و حداقل مشكل طرف مقابل را درك كردهايم . بنده چند مورد از اين قبيل موارد را ذكر مىكنم تا به آنها توجه كرده و اگر اشتباهى در آنها بود ، به بنده تذكر دهيد :
1 - ارسطو در تعريف حركت مىگويد : حركت كمال اول است ( كمال اول ، لما بالقوه من حيث انه بالقوة ) . مراد اين است كه حركت كمال اول است براى موجودى كه حالت قوه و استعداد دارد ، البته از آن حيث كه بالقوه است نه از آن لحاظ كه خودش بالفعل است . مثلا هستهاى را در نظر بگيريد كه در خاك كاشته مىشود و آبى به اندازه و هوائى متناسب به اين هسته مىرسد و حركتى مىكند ، جوانه مىزند و رشد مىكند . حركتى كه در هسته پديد آمده ، كمال اول است ، يعنى قبلا اين حركت را نداشته و حالا هم بالقوه استعداد درخت شدن در اين هسته و يا جوانه وجود دارد . حركتى كه در هسته به وجود آمده ، براى هسته ، كمال است ؛ از آن جهت كه آن موجودى بالقوه است و به سوى درخت شدن مىرود ، نه از آن جهت كه موجودى بالفعل يعنى هسته است .
چند كلمه در اين تعريف هست كه اگر درست فهميده شود ، مباحث حركت براى ما چهرهء ديگرى به خود مىگيرد :
اول ، كلمهء كمال را بررسى مىكنيم . كمال يعنى آن چيزى كه در برابر نقص به كار برده مىشود و به « خوبى » تعبير مىشود .
آيا نقص و كمال دو مفهوم ارزشى و اعتبارىاند يا دو مفهوم عينى و واقعى ؟ مثلا وقتى مىگوئيم : اين ساعت كاملتر از اين چوب است ؛ مقصودمان چيست ؟ ساعت از جنس آهن است ، عقربه
يادنامه علامه طباطبائى ( فارسى ) — صفحة 178
مساهمون: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى
ص١٧٨