مىگرديد ، و بر طبق قوانين اشرافىمنشى كه به تصويب مجلس اشراف رسيده بود كسانى حق دخالت در كارهاى اجتماعى را داشتند كه از طبقهء اشراف باشند ، و اطاعت و فرمانبردارى خوى و خصلت مردم شده بود .
زيرا از اول چنين در ذهن مردم گنجانده شده بود كه هركس از نسل اشراف نباشد چيزى نمىفهمد و ذات و طبيعت او اقتضا دارد كه از شعور و درك كارها بىبهره بماند . بنابراين قابل تربيت شدن هم نيست و هيچگاه لياقت ادارهكردن زندگى خودش را نخواهد يافت .
پس همهء مردم بايد مطيع و فرمانبردار طبقهء اشراف باشند .
طبقهء دوم از اشراف كه ملاك آن داشتن ثروت زياد بود بعدها بوجود آمد و جانشين اشراف منشىهاى ارثى گرديد ، و بنابراين همهء كارها به دست ثروتمندان افتاد و براى عضويت شوراها و تصدى هريك از مشاغل دولتى ، داشتن حد نصابى از پول تعيين گرديد ، و تا دارائى كسى به آن حد نصاب معين نمىرسيد حق تصدى آن شغل را نداشت . بنابراين هركس داراتر بود از همه دانشمندتر و باشرافتتر شمرده مىشد .
اكنون با دقتكردن در محتويات اين كتاب تاريخ و با مطابقه دادن آن با بسيارى از آيات قرآنى كه اندكى از آن در قسمت پس از اين خواهد آمد ، مشابهتهائى ميان مطالب آنها ديده مىشود ، زيرا سرگذشت بسيارى از مردم پيش از تاريخ زير عنوان قريهها و اهل القرى در قرآن كريم آمده است و زندگى آنان با قبيلههائى كه در كتاب تمدن قديم آمده بدون مشابهت نبوده است :
كَذلِكَ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْباءِ ما قَدْ سَبَقَ
( سورهء طه آيه 99 )
ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْقُرى نَقُصُّهُ عَلَيْكَ مِنْها قائِمٌ وَ حَصِيدٌ
( سورهء هود آيهء 100 ) .
در اين كتاب هرچند جز حضرت مسيح از پيغمبران ديگر