تخطي إلى المحتوى الرئيسي

يادنامه علامه طباطبائى ( فارسى ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
رسيده‌اند و برترىخواهىها و اختلافات طبقاتى و برخوردهاى فكرى در مرتبهء دوم از زندگى مردم برايشان فراهم شد . زيرا طبقاتى از اشراف و جباران نادان پيدا شدند كه حق اداره امور مردم را به خود اختصاص مىدادند و تنها خودشان را صاحب درك و فهم مىشمردند و مردم ديگر را پست‌تر از خود و نادان مطلق مىپنداشتند و آنها را مانند چهارپايان به كار مىگماشتند . در اين كتاب حكومتهاى اشرافى به دو دوره تقسيم شده است : نخست دوره اشرافى بود كه شرافت ذاتى را از پدران به ميراث مىبردند زيرا نياكان آنها به درجهء خدائى رسيده بودند و خواه‌ناخواه اشراف‌زادگان هم اشراف خواهند بود و در تصدى منصب و مقام جانشين پدران خواهند گرديد . اين طبقه از مردم نخوانده و نياموخته همه‌چيز مىدانستند و گمان مىبردند از همهء مردم داناتر هستند و بر آنان برترى ذاتى دارند . به‌همين سبب درجهء خدائى و فرماندهى مطلق پادشاهى را به ارث مىبردند و كلمهء شاه برابر با لفظ خداوند بود ، و از اين جهت مردم ديگر آلت بىجانى در دست آنها بودند كه هرچه مىخواستند به وسيلهء آنان انجام مىدادند و حتى عقايد دينى مردم بايد با عقايد شاه يكسان باشد ؛ و فرزندان مردم نيز همان عقايد و رفتار را از پدران به ارث مىبردند ؛ زيرا بنده‌زاده مانند پدرش بندهء شاه خواهد بود و در آيات قرآنى هم از عقايد موروثى بسيار سخن رفته است ، و چون مردمان بندگان شاه محسوب مىشدند بناچار روزى خواران و جيره‌بگيران او بودند و طبقهء اشراف فرماندهان مطلق و روزىرسانان زيردستان خود به‌شمار مىآمدند . پس از ساليان بسيارى كه در بعضى از شهرها رژيم سلطنتى را برانداختند باز هم دست طبقهء اشراف از سر مردم كوتاه نشد و باز كارها به دست شوراهائى افتاد كه از طبقهء اشراف تشكيل