گذشتهء خود برگشته ، تا آنجا كه از روزهاى زندگى و هستى خود در ياد دارد ، پيش برود ، خواهد ديد كه نخستين روزى كه ديدگان خود را باز كرده و به تماشاى زشت و زيباى اين جهان پرداخته براى اولينبار خود به خود چيزهائى - جهان خارج از خود ديده و كارهائى به حسب خواهش خود انجام داده است .
البته در اينجا نبايد فراموش كرد كه در اين تماشا به لحظههائى نيز برمىخوريم كه به تدريج علما و عملا با آنها مواجه شدهايم « 1 » .
و اگر باز اين عمل را تكرار كرده در هريك از اطوار گوناگون زندگى نظر خود را بيازمايد » همان خاطره براى وى جلوهگر خواهد شد : « خارج از من جهانى هست كه در آن كارهائى به حسب خواهش خود مىكنيم » . آنگاه مىگويد : « اكنون با درنظر گرفتن اين معلوم فطرى در انسان اگر بشنويم كه در جهان مردمانى هستند كه واقعيت جهان هستى خارج از ما را يا اصل واقعيت را باور ندارند ، براى اولينبار دچار شگفتى مىشويم . . . » ( همان مأخذ ) اگر چه ممكن است با نظر به استدلال مرحوم علامه كه مىگويد : « خارج از من جهانى هست كه در آن كارهائى به حسب خواهش خود مىكنم » مطلب را استدلالى تلقى كنيم نه معلوم فطرى كه احتياج به استدلال ندارد .
2 - در پاسخ دليل ايدهآليستها كه گفتهاند : « ما دربارهء واقعيت چيزى به جز ادراك « فكرى » چيزى نداريم و هرواقعيتى را كه بخواهيم اثبات كنيم ، چيزى جز انديشهء تازهاى را كه در ما بروز كرده است ، نمىتوانيم اثبات كنيم » چنين مىگويد : « در ضمن همين اشكال ايدهآليستها واقعيتى فى الجمله نهفته است و آن واقعيت « ما و فكر ما » است
هامش
( 1 ) - اين نكته را بايد درنظر بگيريم كه خطاها مربوط به خود تماشاگرى ما در جهان هستى نيست ، بلكه مربوط به احكامى است كه دربارهء مفاهيم درك شده به جهت تماشا صادر مىكنيم . اين نكته را خود علامه در مباحث بعدى متذكر خواهد شد .