سالم بوده باشد ، سازندگى مزبور قطعا با شناخت لازم همراه خواهد بود . چنان كه اگر هدف از تغيير و دگرگونى انسان به فعليت رساندن همه ابعاد مثبت و استعدادهاى وجودى او بوده باشد ، حتما چنين كارى بدون شناخت انسان امكانناپذير خواهد بود ، لذا هيچگونه سازندگى و دگرگون نمودن مثبت بدون شناخت ، قابل تصور نيست . و اين قانون ، نه شرق مىشناسد و نه غرب ، چنان كه نه ديروز مىشناسد و نه امروز و نه فردا را !
مسألهء چهارم - ضرورت تحصيل انسجام و هماهنگى هردو قلمرو « انسان آنچنانكه بايد » و « جهان آنچنانكه هست » و « جهان آنچنانكه وسيلهاى براى رشد و كمال انسانها باشد » ، براى هرمتفكرى كه بخواهد به اين سؤالات : من كيستم ؟ از كجا آمدهام ؟ براى چه آمدهام ؟ و به كجا مىروم ؟ جواب قانعكننده بدهد ، نه اينكه آنها را زير پاى خيالات و اصطلاحبافى پايمال و نابود سازد ، بديهىترين مسألهايست كه بىنياز از اثبات است .
باز بايد گفت : همين مسأله با انگيزهء منطقى كه متذكر شديم براى هركس مطرح شود ، قطعا بايد به دنبال پيداكردن پاسخ آن برود ، اگر چه شرايط گوناگون ذهنى انسانها به پاسخهاى متنوعى رهنمون شوند . شما عين همين سؤالات را يا صراحتا و يا تلويحا در افكار مغربزمينىها از زمان افلاطون تاكنون با عبارات گوناگون خواهيد ديد ، چنان كه در مشرق زمين :
روزها فكر من اينست و شبها سخنم * كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمدهام و آمدنم بهرچه بود * به كجا مىروم آخر ننمائى وطنم
از اين ديدگاه و با نظر به همين انگيزهء بسيار ريشهدار در نهاد انسانها است كه مجبورند شناختهاى خود را در دو قلمرو انسان و جهان با آنچه كه مسير « حيات معقول رو به هدف اعلا »