و ذات المعلول الأوّل علم تفصيليّ بالمعلول الثّاني و إجماليّ بما دونه ، و هكذا . و فيه ما فى سابقه .
الثّامن : ما نسب إلى فرفوريوس : أنّ علمه تعالى باتّحاده مع المعقول ( 1 )
و فيه أنّه إنّما يكفي لبيان نحو تحقّق العلم ، و أنّه بالاتّحاد دون العروض و نحوه ، و أمّا كونه علما تفصيليّا بالأشياء قبل الايجاد مثلا فلا ، ففيه ما في سابقه . ( 2 )
التّاسع : ما نسب إلى أكثر المتاخّرين : أنّ علمه بذاته علم إجماليّ بالأشياء ، فهو تعالى يعلم الأشياء كلّها إجمالا ، بعلمه بذاته ، و أمّا علمه بالأشياء تفصيلا فبعد وجودها ، لأنّ العلم تابع للمعلوم ، و لا معلوم قبل وجود المعلوم .
و فيه : ما في سابقه ، على أنّ كون علمه تعالى على نحو الارتسام و الحصول ممنوع ، كما سيأتي .
العاشر ( 3 ) : ما نسب إلى المشائين : أنّ علمه تعالى بالأشياء قبل إيجادها بحضور
هامش
- علم تفصيلى هم سابق بر معلول دوم است و هم اين علم تفصيلى به معلول دوم از علم تفصيلى واجب به معلول اوّل ناشىء شده كه مقدم بر معلول ثانى است و همچنين در علم تفصيلى واجب به معلول سوم و چهارم و . . . پس هرعلم تفصيلى به معلولى دو حكم دارد : يكى ، اينكه قبل از وجود آن معلول است و دوم ، آنكه از علم تفصيلى به معلول ما قبل ناشىء شده و اين سلسله به همين ترتيب ادامه دارد ؛ يعنى واجب به هر معلول بعدى از راه علم به معلول قبلى عالم است . پس علم تفصيلى واجب به ممكنات در يك مرتبه نيست و واجب در مرتبهء ذات علم تفصيلى به جميع ممكنات ندارد .
( 1 ) - اين علم ، علم حصولى است نه حضورى و حصول صور اشياء براى واجب به نحو اتحاد ذات واجب با آن صورتهاى عقلى است ، نه به نحو ارتسام ذهنى آنها كه زايد بر ذات واجب است . نظريه فرفروريوس از جهت اينكه علم بارى تعالى را به اشيا حصولى ، و تحقق آن را به وسيلهء حصول صور اشيا براى واجب مىداند شبيه نظريهء حكماى مشاء است كه تحت عنوان رأى دهم بررسى شد ، اما از اين جهت كه اين علم را به نحو اتحاد با صور معقوله مىداند با آن تفاوت دارد .
( 2 ) - علاوه بر اشكالى كه مؤلّف به آن اشاره كردهاند اشكال ديگرى نيز وجود دارد و آن اينكه او چگونگى علم واجب تعالى را منحصر در اتحاد عالم با معلوم دانسته است ، در حالى كه اين سخن تنها در مورد علم فعلى واجب صادق است نه علم ذاتى واجب به ذات خود و به مخلوقاتش ، چه اين علم به نحو عينيت مىباشد .
( 3 ) - در توضيح ديدگاه حكماى مشاء بايد گفت كه علم به دو قسم است : علم قبل از كثرت كه به آن علم فعلى گفته مىشود و علم پس از كثرت كه به آن علم انفعالى گفته مىشود . علم فعلى ، مانند علم مهندس به ساختمان پيش از ساخته شدن و علم انفعالى مانند علمى كه پس از مشاهدهء ساختمان حاصل مىشود . به تعبير ديگر ، علم به يك شىء گاهى از وجود معلوم به دست مىآيد و گاهى سابق بر وجود معلول و منشأ صدور آن مىباشد و در صورت دوّم ، يعنى علم فعلى گاهى علم سبب تام وجود معلوم است و گاهى سبب ناقص وجود معلوم . نسبت موجودات به واجب الوجود ، مانند نسبت صنع صانع به خود صانع است به شرطى كه صرف تدبّر و توجّه صانع ، علّت تامهء حصول مصنوع باشد ، زيرا صدور اشيا از واجب الوجود به محض تعقل اشيا است و تعقل اشيا علت تامهء وجود اشيا و صدور آنها در خارج است . و تعقل اشيا كه ناشىء از ذات و صادر از نفس حقيقت و واجب الوجود است عبارت است از ارتسام صورتهاى علمى كلى آنها به نحو ترتّب و عليت و معلوليت .