الفصل السّادس في معاني الإمكان
الإمكان المبحوث عنه ههنا هو لا ضرورة الوجود و العدم بالنّسبة إلى الماهيّة المأخوذة من حيث هي ، و هو المسمّى ب « الإمكان الخاصّ » و « الخاصّي » .
و قد يستعمل الإمكان بمعنى سلب الضرورة عن الجانب المخالف ، ( 1 ) سواء كان الجانب الموافق ضروريّا أو غير ضروريّ ، فيقال : الشّيء الفلاني ممكن أي ليس بممتنع ، و هو المستعمل في لسان العامّة ، أعمّ من الإمكان الخاصّ ، و لذا يسمّى « امكانا عاميّا » و « عامّا » .
و قد يستعمل في معنى اخصّ من ذلك ( 2 ) ، و هو سلب الضّرورات الذّاتيّة و الوصفيّة و
هامش
( 1 ) - قوله : « بمعنى سلب الضرورة عن الجانب المخالف » : حاصل آنكه امكان عام در قضيهء موجبه فقط نفى امتناع مىكند ، اما وجوب را نه اثبات مىكند و نه سلب ، و لذا هم با وجوب جمع مىشود ، مانند « خداوند ممكن است » و هم با امكان خاص ، مانند « انسان ممكن است » و در قضيهء سالبه فقط وجوب را نفى مىكند ، اما امتناع را نه اثبات مىكند و نه سلب و لذا هم با امتناع جمع مىشود ، مانند « شريك بارى ممكن است موجود نباشد » و هم با امكان خاص سازگار است ، مانند « انسان ممكن است موجود نباشد » . مفاد اين قضيه آن است كه وجود براى شريك بارى و انسان ضرورت ندارد ، اما بيان نمىكند آيا امتناع هم ندارد يا دارد . از اينجا دانسته مىشود كه هركجا امكان خاص صادق باشد امكان عام نيز صادق است ، اما در بعضى موارد امكان عام صادق است ، ولى امكان خاص صادق نيست در نتيجه ، اين امكان ، اعم از امكان خاص است و لذا به آن امكان عام گفتهاند و چون در زبان عامهء مردم مقصود از امكان همين اصطلاح دوم است لذا به آن امكان عامى ( منسوب به عامه ) نيز مىگويند .
( 2 ) - قوله : « و قد يستعمل فى معنى اخص من ذلك » : امكان اخص در برابر ضرورت ذاتيّه ، وصفيّه و وقتيّه است و هرسه ضرورت را نفى مىكند . توضيح آنكه در قضيه گاهى محمول براى ذات موضوع ضرورت دارد ، مانند قضيهء انسان ناطق است كه به آن ضرورت ذاتيّه مىگويند ، اما گاهى محمول براى ذات موضوع ضرورت ندارد ، بلكه موضوع قضيه مقيّد به وصفى شده كه با توجه به آن وصف ، محمول براى موضوع ضرورى مىباشد ، مثلا متحرك بودن انگشتان دست براى ذات انسان ضرورت ندارد ، اما اگر انسان مقيد به نويسندگى شود و گفته شود : « انسان نويسنده مادامى كه نويسنده است انگشتانش در حركت است » حركت انگشتان براى او ضرورى است و اين ضرورت را ضرورت وصفيّه مىنامند . و گاهى محمول براى ذات موضوع ضرورت ندارد ، اما موضوع مقيّد به زمان خاصى شده كه با توجه به آن زمان ، محمول براى موضوع ضرورت مىيابد ، مانند « كره زمين وقتى كه نور آفتاب به آن بتابد بالضروره روشن است » . اين ضرورت را ضرورت وقتيّه مىنامند . امكان اخص بيانگر آن است كه محمول نه براى ذات موضوع ضرورت دارد ، نه آنكه موضوع مقيد به وصف يا وقتى شده كه به لحاظ آن وصف يا وقت ، محمول برايش ضرورى باشد . و از اينجا دانسته مىشود كه هرگاه امكان اخص صادق باشد امكان خاص نيز صادق است ، اما هرگاه امكان خاص صادق باشد چنين نيست كه امكان اخص صادق باشد ، زيرا سلب ضرورت ذاتى مستلزم سلب ضرورت وقتى و وصفى نيست ، لذا امكان اخص ، اخص از