براى مثال ، مىتوان گفت : معدوم مطلق ، معدوم مطلق است به حمل اولى كه از آن خبر داده نمىشود ، كه اين همان اصل اين همانى است ، چون معدوم مطلق همان است كه از آن خبر داده نمىشود ( بداية الحكمه ) و معدوم مطلق به حمل اولى داراى خبر است و آن خبر ، اين است كه از آن خبرى نيست ، كه منظور از آن ، مخلوق ذهنى است . پس معدوم مطلق كه بهمعناى مخلوق ذهنى است ، همان معدوم مطلق است كه بهمعناى مخلوق ذهنى است ؛ يعنى به حمل اولى ( نهاية الحكمه ) و معدوم مطلق ، معدوم مطلق نيست ، به حمل شايع ، پس از آن خبر داده مىشود ؛ يعنى خود معدوم مطلق كه از آن خبر داده نمىشود ، غير از معدوم مطلق است كه بهمعناى مخلوق ذهنى است و از آن خبر داده مىشود ( بداية الحكمه ) و معدوم مطلق به حمل شايع از آن خبرى نيست كه منظور مصداق فرضى است كه از آن خبر داده نمىشود . پس معدوم مطلق كه مخلوق ذهنى و داراى خبر است ، معدوم مطلق به مفهوم و معناى مصداق فرضى نمىباشد كه داراى خبر نيست ، به حمل شايع ؛ يعنى آنچه مخلوق ذهن و داراى خبر است ، همان مصداق فرضى نيست كه داراى خبر نيست ( نهاية الحكمه ) .
فصل دوازدهم : اعادهء معدوم از منظر حكما و متكلمان
الفصل الثانى عشر : في امتناع . . . المتكلمين ، و أكثرهم على الجواز .
فصل دوازدهم : محاليت اعادهء عين چيزىكه معدوم مىشود . ( همهء ) حكماى ( اسلام ) گفتهاند : اعاده و برگرداندن ( و دوباره ايجادكردن ) عين و خود چيز موجودى كه بعدا معدوم مىشود ( كه مختصر آن ، محاليت اعاده معدوم مىشود ) محال است .
( اينكه مثلا فردى از انسان با مردن كاملا نابود شود و در قيامت دوباره عين همان فرد ايجاد گردد ، از محالات ذاتى و عقلانى است ) و تعداد كمى از متكلمان ( مثل